اهل سنت

نوگرايي و واقع‌نگري محمد اقبال

-(0 Body) 
نوگرايي و واقع‌نگري محمد اقبال
Visitor 176
Category: مقالات پيشنهادي

نوگرايي و واقع‌نگري محمد اقبال

به علت وجود عوامل سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فکري گوناگون، فهم عربي و اسلامي در طي قرن نوزدهم شاهد تحولات ژرف و تغييرات حادي بوده است و در مجموع به چالش‌هاي تمدني و فرهنگي‌اي برمي‌گردد که طرف اروپايي ايجاد کرده است. انديشه‌ي عربي بدين خاطر از بافت نويني برخوردار شده و افق ديدش را به سوي طرف مقابل دوخته است، زيرا او را دشمن خويش پنداشته که پايه‌هاي اجتماعي و فرهنگي‌ اسلامي را تهديد مي‌نمايد. انديشه‌ي عربي در پي شيوه‌هاي تازه‌اي است تا شادابي را به خود برگرداند. انديشمندان در سده‌ي نوزدهم به عقب‌افتادگي مسلمانان نگريستند که بر واقعيات جامعه خيمه افکنده بود و آن را با جوامع اروپايي مقايسه کردند. چند تن از انديشمندان مسلمان همانند جمال الدين افغاني و محمد عبده در چارچوب فعاليت‌هاي نشريه‌ي «العروة الوثقي» و نيز محمد اقبال در اين موضوع انديشيده‌اند.

 

اين افراد با ديدگاهي اميدوارانه موضوع نوگرايي و اصلاح را با توجه به پيشرفت و برتري تاريخي موجود در جوامع غربي درمان کردند. اين انديشمندان براي برون‌رفت از بحران تمدني و فرهنگي راهکارهايي را ارائه دادند و از بازگشايي درب اجتهاد و بازخوانش اصول و مباني با نگرشي نو در سايه‌ي تازه‌هاي فکري و نظريات فلسفي نو سخن به ميان آوردند، چرا که اين نخبگان از اهميت مقوله‌ي واقعيت تاريخي و تحول‌پذيري آن نيک آگاه بودند. اين ره‌يافت، راهي به سوي بازانديشي در گفته‌ها و قطعيات، هم‌نوا با بينش نوين است بدون اين‌که هويت و اصول اساسي را فدا کند.

 

به عنوان مثال، نوشته‌هاي متعدد و هدفمند محمد اقبال، سلفي‌ها و عصرگرايان و نيز علما و پژوهشگران مسلمان را به سوي تأويل سنت و خوانش نوين قرآن با تمسک به توحيد فرامي‌خواند. «او انديشمندي است که علاقه‌ي زودهنگامش به فلسفه او را براي تحقيق و تحصيل پيرامون آن به دانشگاه‌هاي بريتانيا و آلمان کشاند و بسيار به فلسفه‌هاي رايج در اروپاي نوين نزديک شد و در مطالعه و شناخت دقيق آن تعمق ورزيد. استادان اروپايي او را دانشجويي تيزهوش ديدند که قابل توجه و عنايت است. لذا براي اقبال آسان بود که انديشمندي غرب‌گرا و شاگردي نجيب براي فرهنگ غربي شود، همان گونه که بسياري از دانشجويان مسلمان که تجربه‌اي همانند اقبال دارند، به غرب گرايش نشان داده و مي‌دهند. اما اقبال بر جوهر ديني خويش ماند و به عقيده و شريعت پاي‌بند بود و به شدت از اسلام و افکار اسلامي دفاع نمود و با نگرش‌ها و انديشه‌هاي اروپايي و غربي مبارزه کرد».

 

اهميت ديگر اقبال در اين است که او انديشمندي مسلمان بيرون از بافت جوامع عربي است و همين سبب گرديد آبشخور فکري‌اش متعدد باشد. توليدات فکري اقبال به ميراث فرهنگي هند و فارس پيوند مي‌خورد که از معرفت اروپايي نيز برخوردار شده است. او انديشمندي است که مسأله‌ي انسان را خارج از فرهنگ عربي درمان کرده است. موقعيت او به ما امکان مي‌دهد تا با دو ديدگاه و نمايندگي مختلف در موضوع اسلام و تاريخ آشنا شويم. اقبال عرب نبود و به عربي هم فکر نمي‌کرد، ولي با وجود آزمندي شديد به جزيره‌ي عرب و رسالت تمدني آن، از بيرون فضاي عربي، بينشي اسلامي نسبت به انسان و زمان ارائه مي‌دهد.

 

محمد اقبال در شعر نبوغ داشت. او در قالب قافيه و قصايد و اشعارش تصورات فلسفي و ذاتي و نگرش خاص خود را محمل باور راسخش به وحدت در ميان عرصه‌هاي تعابير انساني قرار داد که همگي به يک هدف مي‌رسند. گرچه شهرت و محبوبيت اقبال به خاطر کتاب «بازسازي انديشه‌ي ديني» بيش از ديگر آثارش است. اين اثر عبارت است از سخنراني‌هايي که او بين سال‌هاي 1928تا 1929م به زبان انگليسي به درخواست دانشجويان جمعيت اسلامي در مدارس هندوستان ايراد مي‌کرد. در آغاز دهه‌ي سي قرن حاضر اين سخنراني‌ها به شکل کتاب به زبان انگليسي انتشار يافت و در دهه‌ي پنجاه به زبان عربي ترجمه شد. او در اين گفتارها کوشيد فلسفه‌ي اسلامي را به شکلي تازه بازسازي نمايد و در عين حال به آثار فلسفي اسلامي توجه کند و از پيشرفت‌هاي معرفت انساني در زمينه‌هاي گوناگون غافل نشود. آن دوران براي چنين سخناني وقت کاملا مناسبي بود.

 

دکتر حميده نيفر کتاب «بازسازي انديشه‌ي ديني» را به منزله‌ي سهميه‌اي قاطع مي‌داند که باعث پيشبرد مفهوم نوگرايي به سوي ساختار بنيادين، و برون‌رفت نهايي آن از حالت ابتذال و وقاحت گرديد. امري که سبب نگراني و پيچيدگي و غموض شده بود. محمد اقبال نخستين انديشمند مسلمان در دوران جديد است که موضوع نوگرايي از درون فرهنگ را بر نخبگان عرب و مسلمان عرضه کرد تا براي رسيدن به ابزارهاي توليد معرفت تازه بر مبناي نگرشي هماهنگ پي‌ريزي شود و ميان انديشه‌ي قديم و تاريخي از يک سو و نگرش نوين و واقع‌گرا از ديگر سو تبادل و داد و ستد برقرار گردد.

 

محمد اقبال همواره بر ضرورت عقلايي کردن گفتمان ديني براي ورود به جهان نو اصرار داشت. او مي‌گويد: «در حقيقت دين با توجه به وظيفه‌اش، به پايه‌هاي عقلي در راستاي مباني اساسي‌اش، نسبت به مباني علمي ديگر نياز شديدتري دارد. بسا علم الهيات يا متافيزيک که بر عقل استوار است، آن را ناديده انگارد که تا کنون هم آن را ناديده گرفته است، ولي دين هيچ‌گاه از کوشش براي ايجاد سازگاري ميان متضادهايي که در عالم تجربه مي‌يابيم، و نيز از علت‌يابي‌هايي که حالات محيط بر انسان و احوال پيراموني‌اش را توجيه کند، بي‌نياز نمي‌باشد. بنا بر اين ملاحظه مي‌کنيم که استاد «هوايتد» به درستي گفته است که دوران ايمان همان عصر نظريات عقلي است.

 

اقبال در جايي ديگر مي‌گويد: «بعيد نيست روزي فرا رسد که هر يک از دين و علم از توافقي متقابل ميان خود پرده بردارند که تا امروز نسبت به آن توقعي نبوده است. شايسته است به ياد داشته باشيم که تفکر فلسفي مرز خاصي براي ايستايي ندارد؛ هر چه معرفت پيش برود و شيوه‌هاي جديدي براي انديشيدن باز شود، مي‌توان به ديدگاه‌هاي ديگري رسيد غير آن‌چه در اين سخنراني‌ها من اثبات کرده‌ام که بسا از آن‌ها درست‌تر هم باشد. وظيفه‌ي ماست که با هوشياري و عنايت کافي مراقب پيشرفت انديشه‌ي بشري باشيم و نسبت به آن با نقد و آزمايش و پالايش برخورد کنيم».

 

آن‌چه از اين دو متن و متون بسيار ديگر درمي‌يابيم آن است که اقبال تلاش فراواني داشت تا درک تاريخي ما را در تعامل با چالش‌ها و موضوعات فکر ديني روشن کند. مهم‌ترين فراورده‌هاي نوگرايي بدين معنا همان «ايجاد مسافت ميان نوگرايي و ميراث فکري، اعتقادي، فقهي و اجتماعي است که از لابه‌لاي آن بتوان به درکي فراگير و عقلايي از ميراث و تاريخي بودن آن دست يافت». و ايجاد يک تفکيک واضح با خط سلفي جديد که در قرن نوزدهم فعاليت خويش را آغاز نمود و کوشيد «از کانال ارتباط با ميراث ديني خاص و روي‌گرداني کامل از قضاياي نوين در کشورهاي اسلامي، گرايش خويش را که منحصر به بازگرداني باورهاي اسلامي است، به کرسي بنشاند و ساختار فکري و علمي و مقتضيات معرفتي آن را کنار بگذارد».

 

بر اساس ديدگاه «برهان غليون» اين گرايش سلفي در نگرش خويش از دو اصل بهره مي‌برد:

 

يک ـ پاکي و خلوص اصول، که باعث حذف زمان شده و امکان بازگشت به اصل قابل نقد را فراهم مي‌کند.

 

دو ـ تلقي از جامعه و انسان‌هايي که روابطشان بر اساس باورهاي ديني است. اين نگرشي تئوکراتيک و فاقد هر نوع احساس تاريخي است که فضاي جامعه و پويايي آن را تنها در ابعاد اخلاقي ديني محدود مي‌کند.

 

در برابر اين، تلاش‌هاي نوگرايانه‌ي نخستين است که محمد اقبال يکي از بارزترين نمايندگان آن است و از نگاه فکري براي شعله‌ور ساختن حس تاريخي کار مي‌کند، آن هم با پذيرش فضاي سياسي و اجتماعي طبق ضوابطي مخصوص، و نيز به رسميت شناختن استعداد بشري براي رسيدن به حقايق از کانال دلايل علمي تا بتواند نکات مثبت ديگران را دريابد و از زاويه‌ي نيازهاي زمانه در ارزش‌ها و مفاهيم اسلامي بازنگري نمايد.

 

و در همين راستا گام‌هايي اوليه برداشته شد تا با کاستي فرهنگي و ذاتي روبه‌رو شود که درستي و کارايي را از هويت مخصوص ما گرفته بود.

 

آن‌چه باعث تفاوت تلاش نوگرايانه‌ي محمد اقبال از ديگران مي‌گردد همين عبور از گفتمان سلفيت از يک جهت و انتقاد از کوشش‌هاي نخبگان سکولار عرب از جهتي ديگر است که خواهان ورود کامل در تاريخ نوين بودند. او با اين موضعگيري خواست تا قطعيات تاريخي را با دو گرايش سلفي و مدرن آن نپذيرد. او باور دارد که انديشه‌ي ديني در اسلام در طي پنج قرن اخير تا کنون راکد مانده است، با اين‌که تفکر غربي در دوره‌هايي بيداري و خيزش را از جهان اسلام الهام گرفته بود. با اين وجود، بارزترين پديده در تاريخ جديد همان شتاب فراوان است که مسلمانان را در زندگي رواني‌شان به سوي غرب گرايش داده است. بر اين کشش غباري ننشسته است، زيرا فرهنگ اروپايي از نظر عقلي، چيزي جز درخشش در برخي از جوانب مهم در فرهنگ اسلامي نيست. تنها امري که از آن بيم دارم اين است که نماي جذاب بيروني فرهنگ اروپايي مانع پيشرفت ما شود و نتوانيم به کنه و حقيقت آن برسيم.  

 

بدين سبب، اقبال با اين هدف بر ضرورت بازنگري در ترکيب انديشه‌ي ديني تأکيد داشت تا به ارائه‌ي تفسيري نوين و غيرايدئولوژيک از مقوله‌ي «اسلام براي هر زمان و مکاني صلاحيت دارد» منجر گردد. يعني در اصل بر بافت‌هاي معرفتي جديدي بنا شده است که نمي‌توان بدون برخورداري از بينشي کاملا متفاوت از جهان به آن دست يافت. بسا همين باعث شده تا يکي از منتقدان اقبال به نام دکتر محمد بهي در کتاب «بينش اسلامي نوين و ارتباط آن با استعمار غربي» به جايگاه علمي اين مرد و توانمندي طرحش اعتراف کند. از نظر دکتر بهي، هنگامي که اقبال جنبش فکري خود را «بازسازي ساختار فکر ديني» در اسلام ناميد و نه «اصلاحات ديني»، بسيار دقيق بوده است، زيرا هر کوشش بشري تا هنگامي که قرآن را منبعي قاطع، مؤکَد و ابدي بداند، در دايره‌ي اسلام نمي‌تواند به تعديل در مباني آن دست بزند و پس از اين هر تلاش اصلاح‌گرايانه در اسلام، بدين ترتيب در دايره‌ي فکري پيرامون اسلام و در دايره‌ي فهم مسلمانان از مباني آن قرار مي‌گيرد. اسلام خودش پيشرفت ندارد، زيرا وحي در زمان رسول الله ـ صلي الله عليه و سلم ـ پايان يافته است و با رسالت او پيام الهي و آسماني تمام شده است. بنا بر اين، اصلاح ديني در اسلام به همان شيوه‌اي که به دست مارتين لوتر در مسيحيت انجام گرفت، قابل انتظار نيست. عدم اثبات در روايات انجيل و نبودن توافق بر يک روايت مورد تأکيد، پنجره‌هاي گوناگوني را گشود و از آن مسير آداب و برداشت‌هاي زيادي در رسالت مسيح ـ عليه السلام ـ وارد شد و به مرور زمان همين‌ها بخشي جدايي ناپذير از آيين مسيحيت گرديد و در نتيجه فرصتي براي کساني همانند لوتر فراهم کرد. 

 

يکي از مهم‌ترين مباني‌اي که محمد اقبال بازنگري‌هاي فکري و ديني خود را بر آن پايه‌ريزي کرد، اصل حرکت در اسلام است. او اين اصل را دروازه‌اي اساسي براي نوسازي مرتبط با مجموعه‌ي ديني قرار داد. اسلام از آن‌جا که جنبشي فرهنگي است، اين تعبير گذشتگان را که مي‌گفتند جهان هستي ثابت و نامتغير است، رد مي‌کند. زيرا هستي متحرک و متغير است. و از آن‌جا که اسلام نظامي عاطفي است، دنبال وحدت کلمه مي‌باشد و ارزش فرد را در انسان بودنش مي‌داند و خويشاوندي را ملاک وحدت بشري قرار نمي‌دهد.

 

تأکيد بر اصل حرکت در بناي اسلامي باعث شد محمد اقبال با ديدگاهي واقع‌نگر به سوي متن قرآني برود و از تصورات خيالي و جدا از واقعيات انساني فاصله بگيرد و بدين ترتيب کوشيد دستاوردهاي مدرن انديشه‌ي غربي را در عرصه‌ي بازنگري در متون قرآني و ديني به کار گيرد. ما در برابر متني فرودآمده و کامل، و واقعيات تاريخي تحول‌پذير دايمي، و نگرشي متغير قرار داريم، لذا وجود جدال ميان متن، زمان و انسان قطعي و حتمي است.

 

ديدگاه واقع‌گرايانه‌ي محمد اقبال در تعامل با متن قرآن چنين است. او کوشيد ميان قرآن و خواسته‌هاي زمانه سازگاري ايجاد کند و با اثبات تحول‌پذيري به جاي قطعيت و ثبات، امکان گذر را نهادينه نمايد. او در اين روش از انديشه‌ي فلسفي غربي و عقلانيت انتقادي بهره برد، ولي به پرستش عقل و مدرنيته دچار نشد. در نتيجه توانست ـ به تعبير الياس قويسم؛ پژوهشگر تونسي ـ انديشه‌ي بحث‌انگيز اسلامي را در برابر انديشه‌ي بحث‌انگيز غربي پايه‌گذاري کند. نگرش ديالکتيک غرب، عقلي را پايه‌ريزي کرد که بازتاب دهنده‌ي کشمکش ميان خدا و انسان باشد و در نتيجه جهاني زميني را برپا کرد که با متافيزيک پيوند ندارد. يا دنيايي که خدا آن را رها کرده است، و جهان فقط در همين جاست. و با توجه به امکان‌ناپذيري جمع بين طرفين، وجود بشري جاي وجود الهي را گرفته است. اين امر در راستاي صعود انسان به سوي انسانيتي والا صورت گرفت که خودش ارزش خويش را مي‌نگارد و به سوي بالا اوج مي‌گيرد که نام ديگرش کمال است. به عبارتي ديگر، انديشه‌ي غربي تأکيد دارد که پيشرفت انسان بيرون از دايره‌ي دين و در چارچوب سکولاريسم به وقوع مي‌پيوندد. در حالي که محمد اقبال اين مفهوم و بينش را رد مي‌کند و ساختار ديگري را تعيين مي‌نمايد که بر نگرش قرآني استوار است و توسعه و تحول را قبول دارد، نه رکود و ايستايي را که ساخته‌ي فقه واپسگرا است.  

 

در نتيجه، اين‌ها مهم‌ترين قواعد بنيادين براي آزادسازي مفهوم نوگرايي از سيطره‌ي بهره‌جويي‌هاي ايدئولوژيک، فکري و عقلاني بود. اقبال با اين نگرش، تصور ديگري از فرهنگ و هويت داشت تا بدين واسطه آن‌ها را از دايره‌ي ماهيت‌هاي متعالي و آرماني به درآورد و در ساختاري واقع‌بينانه و خواسته‌هاي متعلق به آن بگذارد. اين طرح دو بعد اساسي داشت:

 

ـ بعد دروني و زيرساختي که به نخبگان جوامع عربي، شايستگي، آزادي و هماهنگي مي‌بخشد تا به وسيله‌ي آن از تقليد و گسست دور گردند.

 

ـ بعد بشري و فکري که بينشي جايگزين پايه‌ريزي مي‌کند تا بدان سبب پيوندي مناقشه‌آميز ميان ذات‌گرايي و جهان‌گرايي و نيز من و ديگران تحقق يابد و بتواند فرهنگ محلي را در نوآوري توانا گرداند و ادغام در فرهنگ جهاني را به آن بياموزد، البته با مفهوم تکثرگرايانه‌ي آن که به تمدن جهاني، انسانيت بيش‌تري مي‌بخشد.

 

اين تلاش نمي‌تواند محقق گردد جز هنگامي که از سيطره‌ي گذشته و الگوهاي پيشين رها شويم و از امکانات معرفتي نوين بهره ببريم که آن را تجارب تاريخي، با همه‌ي تنوع و اختلافي که دارد، براي امت ما و ديگر امت‌ها به طور برابر فراهم مي‌کند. تکريم بيهوده‌ي تاريخ گذشته و انگيزش ساختگي آن باعث درمان دردهاي هيچ ملتي نمي‌شود.

 

زنجيرهايي که بر انديشه‌ي اسلامي افکنده شده است، به نظر اقبال جز با اجتهاد کامل و مطلق نمي‌گسلد. انگيزه‌هاي اين اجتهاد عبارت است از:

 

يک ـ جهان اسلام امروزه در معرض نيروهاي جديدي قرار گرفته که پيشرفت‌هاي بزرگ و فراوان انديشه‌ي بشري در تمام جوانب باعث خيزش و رهايي آن‌ها شده است.

 

دو ـ صاحبان مذاهب فقهي ادعا نکرده‌اند که تفسيرشان از امور و استنباط‌شان از احکام، آخرين خوانش و برداشت ممکن است و ايشان هرگز چنين پنداري نداشته‌اند.

 

سه ـ آن‌چه نسل کنوني آزادانديشان اسلامي در تفسير نوين خويش از مباني اصلي قانون‌گذاري و در پرتو تجربيات و تحولات زندگي معاصر مي‌گويند، يک ديدگاه است که پشتوانه و مجوزهاي زيادي دارد.

 

چهار ـ هنگامي که قرآن گفته است آفرينش در حال فزونش و تازگي است و به تدريج توسعه مي‌يابد، اين از هر نسل حقيقت‌جويي مي‌طلبد که از آثار گذشتگان خود بهره بگيرد، اما نبايد اين ميراث مانع تفکرش شود يا بخواهد مشکلات خاص خويش را با آن حل کند.

 

بنا بر اين، نوگرايي بدين مفهوم همان پايان دوران تاريخي نبودن فکر عربي است تا ملت عرب و مسلمان خودشان در چارچوب قوانين جنبش عقلي بشر، قضايا، باورها و افکارشان را به دست گيرند. اين يعني پايان تقسيم ديني ـ اخلاقي جهان.

 

منابع:

 

 ـ محمد البهي، الفكر الإسلامي الحديث وصلته بالاستعمار الغربي.

 

ـ إلياس قويسم، مجلة الملتقى للإبداع الفكري: تشتت النص القرآني بين الثقافة التقليدية والحداثة العلمية، 2008/02/23م.

 

  ـ برهان غليون، اغتيال العقل.

 

ـ حميدة النيفر، مجلة التسامح.

 

ـ زكي الميلاد، مجلة الوحدة الإسلامية، 30 دسامبر 2005م.

 

ـ زكي الميلاد، محمد إقبال وتجديد التفكير الديني في الإسلام.

 

ـ محمد إقبال، تجديد التفكير الديني في الإسلام، مطبعة لجنة التأليف، القاهرة، 1968م.

 

 *پژوهشگر مغربي داراي مدرک کارشناسي ارشد از واحد «گفت‌وگوي تمدن‌ها و اديان و نوگرايي در فرهنگ اسلامي» از دانشکده‌ي ادبيات و علوم انساني در دانشگاه سلطان مولاي سليمان ـ شهر بني ملال در کشور مغرب. وي هم اکنون در حال آماده‌سازي طرح دکتراي خويش در همين دانشگاه است. تا کنون چندين مقاله و پژوهش از او در موضوع نوگرايي در انديشه‌ي معاصر اسلامي انتشار يافته است و به زودي کتاب «نقد گفتمان مدرنيته» تأليف وي از سوي مؤسسه‌ي «مؤمنون بلاحدود» انتشار خواهد يافت.

Add Comments
Name:
Email:  
User Comments:
SecurityCode: Captcha ImageChange Image