اهل سنت

پايگاه اطلاع رساني دبيرخانه شوراي برنامه ريزي مدارس علوم ديني اهل سنت

امروز سه شنبه، 6 فروردين 1398| 20 رجب 1440

گزارش واقعة منا

-(0 Body) 
گزارش واقعة منا
Visitor 70
Category: قرآن و حديث


گزارش واقعة منا

 

با توجه به بزرگي و اهميت حادثة منا و روايات گوناگون در مورد آن، شنيدن جزئيات و حواشي ماجرا از زبان کسي که از نزديک شاهد حادثه بوده و تا پاي مرگ پيش رفته است، جالب و شنيدني است:

روز قبل از حادثة منا، با برخي از دوستان وعده کرديم که مانند سال‌هاي قبل، صبح زود از منا براي رمي جمرات برويم، قرباني و تقصير کنيم و به هتل در مکه برگرديم. 
با آقايان رکن آبادي و آقايي‌پور به سوي جمرات راه افتاديم و تعدادي از دوستان هم با ما آمدند. به هنگام حرکت، ديديم زيرگذري که همه از آن عبور مي‌کنند، از قبل بسته شده و پليس ما را به خيابان 204 که خلوت هم بود، هدايت کرد. البته زائران معمولاً از همين خيابان يا خيابان‌هاي موازي حرکت مي‌کنند. حدود 20 دقيقه مسير را بدون مشکل و روان طي کرديم، اما بعدها احساس کرديم از سرعت کاسته مي‌شود. از 8:10 حرکت کند و کندتر شد و سرانجام 8:20 جمعيت ايستاد و ديگر نمي‌شد حرکت کرد. همه به هم چسبيدند. به همديگر فشار آوردند و به صورت موج، عقب و جلو مي‌شدند. از 8:30 ديگر فشار بيشتر و سخت‌تر شد، آن هم در حرارت و گرماي 50 درجه! سه بطري آب کوچک همراهمان بود که در اوايل حرکت خورده بوديم. مرحوم رکن‌آبادي يک بطري آب اضافه آورده بود. گفتيم اين را 
نگه داريم ممکن است لازم شود. چون در مسير هم تهية آب آسان نبود.
تشنگي زياد و زيادتر مي‌شد. از بطري که نگه داشته بوديم، کم کم آب مي‌خورديم. آقاي رکن آبادي مي‌گفت: مثل لبناني‌ها آب بخوريد، البته فقط يک قورت نه بيشتر! به هر حال، آن بطري هم در مدت 10 دقيقه تمام شد.
ما بوديم و هواي 50 درجه و ازدحام و فشار جمعيت! برخي از آفريقايي‌ها که در لابلاي جمعيت بودند و بدن‌هاي بزرگ و قوي داشتند، فشار را بيشتر مي‌کرد و بدن‌ها بي‌رمق مي‌شد و برخي بي‌هوش مي‌افتادند. دمپايي از پاي من رفت و نتوانستم آن را پيدا کنم.
تقريباً در صف اول بحران بوديم. جلوتر از ما هم کاروان جانبازان بودند که روي ويلچر قرار داشتند. از استانهاي مختلف مانند خراسان رضوي ، خراسان شمالي، فارس، گلستان و... بودند. با کاروان گنبد، خانم‌ها نيز آمده بودند؛ چون از اهل تسنن بودند. پشت سر ما، به فاصلة حدود500 متر وضعيت بدتر بود. آقاي آقايي پور گفت: برگرديم، خيلي شلوغ است. گفتم هر چه شما بگوييد. آقاي رکن آبادي بي ميلي نشان داد وگفت: اينهمه راه آمده‌ايم، حيف است برگرديم. بيست دقيقه‌اي صبر کنيم تا ساعت 9 شايد راه باز شود. ما هم پيشنهاد او را پذيرفتيم.
بالاخره ساعت 9 شد اما راه همچنان بسته بود! جلوي ما کوچه 223 بود و پايين ما کوچه 221 تا 217 که اوج بحران بود. اما تعدادي از شرطه‌ها، به جاي اين که راه را باز کنند، ناگهان با بلند گو و يک ماشين آمدندکه: حاجي! ارجع، ارجع؛ يعني برگرديد. آنها به جاي اينکه ورودي‌ها به 204 را ببندند تا مسير خلوت شود، مسير کوچه 223 را هم که 50 مترجلوتر از ما بود باز کردند تا آفريقايي‌ها هم وارد کوچه 204 شوند و از آنجا به سوي جمرات بروند. با اين کار، نه تنها راه جمرات به کلي بسته شد، بلکه پليس به کساني که سوي جمرات مي‌رفتند هم دستور داد برگردند! آفريقايي‌ها که از پليس هم حساب مي‌بردند، برگشتند. کاروان جانبازان که جلوي ما بودند، روي هم ريختند! و اين اتفاق سرِ کوچة 223 رخ داد. بقيه مردم هم از شدت گرما و خستگي و فشار رمق از دست دادند و وقتي مي‌نشستند ناي برخاستن نداشتند.
من هم از خستگي نشستم ليکن هواي پايين به حدّي سنگين بود که نمي‌توانستم نفس بکشم! تصميم گرفتم برخيزم که ديدم خانمي آفريقايي که سنگين هم بود، از کمربند احرام من گرفته بود تا با من بلند شود. به انگليسي گفتم: من خودم هم نمي‌توانم بلند شوم تو را چگونه کمک کنم؟! دو ـ سه بار اين اتفاق افتاد، اما سرانجام با ارجع، ارجع پليس مردم به سر و کله هم ريختند. هيچ راه مفرّي براي گريز و نجات از اين وضعيت نبود. مسيرهاي موازي به سمت جمرات چادر است و براي آن که داخل چادر‌ها ديده نشود، امسال روي نرده آهني چادر‌ها تخته کوبيده بودند. اين خيمه‌ها غالباً مربوط به عرب‌هاي آفريقايي؛ از جمله مصر، الجزاير، مغرب و حتي لبناني‌هاست. متأسفانه مصري‌ها و الجزايري‌ها درِ خيمه را باز نکردند. حتي با زنجير بسته بودند!

اگر در آن خيمه‌ها باز بود، مردم مي‌توانستند از آنجا به مسيرهاي مجاور که خلوت بود بروند و ادامة راه را از آن مسيرها بروند. آقاي مصداقي نيا، مدير سابق پخش شبکه يک سيما به چادر الجزايري‌ها پناه مي‌برد اما در را باز نمي‌کردند تا اينکه يک نفر از الجزايري‌ها که مي‌خواست برود داخل چادر او و دو نفر ديگر به زور داخل چادر مي‌شوند و نجات پيدا مي‌کنند. افرادي که تنومند بودند، به خصوص آفريقايي‌ها خود را به پشت بام خيمه‌ها رساندند. آنها روي هم راه مي‌رفتند و نرده‌ها را گرفته، خود را به بالاي چادرها مي‌رساندند. تعدادي از آنها حوله‌هاي احرام را از دست داده، تقريباً لخت مادر زاد ‌شده بودند!
در روايت هست که از پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) پرسيدند: چگونه مي‌شود روز قيامت همه لخت باشند. حضرت فرمودند: در آن صحنه همه گرفتارند، کسي به ديگران کاري ندارد! و ما اين حقيقت را در آن لحظات درک و لمس کرديم! 
هر سه ما بي رمق و بي جان شده بوديم. دوستان گفتند: خودمان را به بالاي خيمه‌ها برسانيم. گفتم: من اصلاً توان و ناي حرکت ندارم! شما جوانيد، برويد. رکن‌آبادي گفت: پاي من درد مي‌کند و نمي‌توانم از نرده‌ها رد شوم. سه نفري زير دست و پاي جمعيت مانديم. من ساعت30 : 9 بي هوش شدم و ساعت 10 چشمم را باز کردم و لحظه‌اي فکر کردم که خواب بودم و حالا بيدار شده‌ام. ازدحام جمعيت، گرماي وحشتناک و بدنها روي هم...
سياهان آفريقايي نرده‌ها را مي‌کندند. وقتي فاصله‌اي 40 سانتي ايجاد مي‌شد، جمعيت هجوم مي‌بردند و بسياري اينگونه تلف مي‌شدند. بعضي سنگين بودند و پا روي قفسة سينة مردم مي‌گذاشتند و قفسه سينه‌ها مي‌شکست! بعضي از آفريقايي‌ها که بچه‌هاي خود را به کمرشان بسته بودند، از پشت مي‌افتادند و تلف مي‌شدند.
آقايي پور نزديک من روي عده‌اي افتاده بود، خواستم حرکت کنم و سرم را جلو ببرم، ديدم گردنم خشک شده و نمي‌توانم حرکت کنم. روي پيشاني ايشان عرق نشسته بود و پره بيني‌اش باز و بسته مي‌شد و داشت نفس مي‌کشيد و يک طرف ديگر هم مرحوم رکن آبادي روي عده‌اي افتاده بود سرش را نمي‌ديدم؛ چون يک خانم بين من و سر ايشان افتاده و به شخص ديگري تکيه کرده بود. در آن لحظه فکر مي‌کردم خودم از خواب بيدار شدم و آن‌ها همچنان خواب اند؛ لذا برايشان بهتر است چون کمتر انرژي مصرف مي‌کنند و متوجه نبودم که بيهوش اند! ساعت 10 : 10 را به يادم دارم ولي بعدش ديگر متوجه نشدم چه شد! چون 
بار ديگر بي هوش شدم. در اين لحظه يک روحاني ايراني بالاي سر ما بود؛ آقاي سيد مهدي اعتصامي، اهل اصفهان، ساکن قم که از اعضاي بعثه بود. او مي‌گفت من ديدم بدن‌هاي شما افتاده و جمعيت تا سينة شما را گرفته بود. ايشان ديده بودکه من مرده‌ام وآقاي رکن‌آبادي وضعيت بهتري داشته است. ايشان مي‌گفت: خواستم دست آقاي رکن آبادي را بگيرم ولي نتوانستم. البته دست همديگر را لمس کرديم، اما نه او قدرت داشت دست مرا بگيرد و نه من مي‌توانستم به او کمک کنم، لذا به جاي خلوتي رفته شهادتينم را گفتم و آماده مردن شدم. ناگهان دستم به يک بطري سفت خورد، متوجه شدم که آب دارد. بطري را باز کردم وکمي از آب خوردم تا جان گرفتم و چشمانم باز شد. به چند نفر که اطرافم بودند آب دادم همه زنده شدند، تنها يک پير مرد ايراني بود که آب از حلقش پايين نرفت و فوت کرد.

وقتي رمق يافتم، تصميم گرفتم مانند بقيه بالاي پشت بام خيمه‌ها بروم. دو نفر يمني لنگ‌هاي خود را به طرف من انداختند تا آن را بگيرم. ديدند توان ندارم که لنگ‌ها را بگيرم. گفتم اگر مي‌توانيد دستم را بگيريد و بالا بکشيد؛ چون آقاي اعتصامي وزن زيادي نداشت او را بالاي چادر‌ها کشيدند و از آب کولر به خودشان زدند.
آنها از با لا مرا مرده و آقاي رکن آبادي را زنده مي‌ديدند! آقاي رکن‌آبادي با اشاره کمک مي‌خواهد اما ايشان با اشاره مي‌گويند که کاري نمي‌توانيم بکنيم. آقاي اعتصامي مي‌گفت: وقتي ديدم که شما‌ها داريد فوت مي‌کنيد، صحنه را تحمل نکردم و نتوانستم شما را در آن حال ببينم، به پشت خيمه رفته، پايين آمدم و به چادر بعثه رفتم و به همه اعلان کردم که دکتر شجاعي فرد فوت کرده، اما آقاي رکن آبادي هنوز زنده است. وي چون آقائي‌پور را نمي‌شناخت، نامي از او نبرده بود. 
همة دوستان ناراحت شده بودند، حتي عده‌اي نذر کرده بودند و حاج آقاي قاضي عسکر هم پيگيري کرده بودند. اسامي تعدادي را هم به تهران منتقل کردند. اما من چون ساعت 11 با موبايل به آقاي آخوند زاده زنگ زده بودم، مردنم براي آنها قطعي نشده بود.
ده دقيقه به ساعت 11 صداي عربي به گوشم خورد که مي‌گفت: هل الايراني يعرف العربي؛ آيا از ايراني‌ها کسي هست که بتواند عربي حرف بزند؟ 
من يک مرتبه بيدار شدم ديدم که هيچکس دور و برم نيست. نگاهي به سمت چپ خيابان کردم، ديدم که از جمعيت خبري نيست. دست راستم تعدادي برانکارد گذاشته اند که روي آنها جنازه بود. به آن آقا گفتم چه کار داري؟ گفت مي‌خواهم ببينم اين جسد ايراني است يا نه؟ نگاه کردم گفتم نه، ايراني نيست ، چون کارت شناسايي و علائم او ايراني نيست. حولة او را به رويش کشيد و رفت. نفهميدم که او چه کار به جنازه داشت و چه کار به من داشت؟ خلاصه من ايستاده به هوش آمدم. نمي‌دانم اين از نظر پزشکي امکان دارد يا نه؟! بالاخره يکي بايد مرا بلند کرده باشد و تا آنجا آورده باشد. تازه متوجه شدم که به هوش آمده‌ام اما امکان حرکت ندارم و دست راستم از کار افتاده است. خواب نبودم. کيفي همراه داشتم که وسايلم در داخلش بود. مهر و دو تسبيح تربت، کتاب دعا، موبايل، پول،کليد، سنگ براي رمي و 
يک تکه نان داخل کيفم. 
آرام، آرام جلو رفتم يک پنکه آب زن بود، آب پنکه به من مي‌خورد. رفتم در گوشه‌اي که چند زن پاکستاني بودند. گفتم اجازه دهيد من اينجا دراز بکشم. حالم خوب نيست. گفتند نه، اينجا حريم است (و تو نامحرمي). گفتم من دارم مي‌ميرم، شما برويد کنار تا من بخوابم. اجازه دادند که بخوابم. البته خواب نبودم چون گوشم مي‌شنيد، فقط باد پنکه با آب به من مي‌خورد و خيس شده بودم. حولة بالا تنم افتاده و عينکم گم شده بود. پا برهنه هم بودم. حدود 40 دقيقه‌اي خوابيدم. صداي زنگ تلفنم را مکرر مي شنيدم و دوستان نگران بودند و من فکر نمي‌کردم کسي اطلاع داشته باشد.
45 : 11 بودکه توانستم از جا برخيزم و قدم بزنم. در اين لحظه بود آقاي مسعود گرجي، قاري قرآن مرا شناخت اما من ايشان را نمي‌شناختم. پرسيد دکتر کجايي؟ گفتم: من مرده بودم و خدا لطف کرد و نمي‌دانم چه کسي مرا آورده اينجا و شروع کرد بچه‌ها را نام بردن و گفت چه کساني مردند و من هم زير دست و پا بودم و قريب به اين مضامين. 
در اين حال، دست چپم بقالي را ديدم که تعدادي پليس هم در کنارش هستند. گفتم از آن مغازه آب بخريم. بقالي چند تا آب انداخت، گرفتيم و خورديم. حوله و دمپايي خريديم. آنها پول نداشتند اما من به اندازة کافي پول داشتم. يادم افتاد که به هنگام حرکت از هتل وقتي مي‌خواستم پول بردارم يکي از دوستان گفت کجا مي‌بري اينهمه پول را؟! گفتم: در اين سفرها اعتبار نيست، ممکن است پول لازم شود و به دردم بخورد. بالاخره حوله و دمپايي و آب خريديم و به آقاي گرجي گفتم: اين کيف بر من سنگيني مي‌کند. او کيف را از من گرفت. دقايقي را نشستم درگوشه‌اي، چند تن از نزديکان آقا مسعود آمدند و گفتند: پليس نگذاشت 
آقا مسعود بيايد. بياييد کمکش کنيم. تا خواستم از جا بلند شوم، ديدم آقاي مسعود گرجي آمد و گفت: اين کيف خيلي سنگين است! و واقعاً برايش سنگين بود، چون جان و رمق نداشت و کسي نمي‌توانست براي کسي کاري کند. ياد روز قيامت افتادم...!
آقاي گرجي و دوستانش براي رمي جمرات رفتند و من در سايه‌اي نزد پاکستاني‌ها، با اخذ اجازه از آنها خوابيدم. آنها که ديدند حالم بد است به صورتم آب ريختند و حالم بهتر شد. ديدم سنگ دارم و راه زيادي به جمرات نمانده، مصمم شدم به سمت جمرات حرکت کنم؛ چون ظهر شده بود کيفم را بازکردم کمي نان بخورم، ديدم تسبيح تربتم به خاطر آب خوردن، خاک شده و روي کتاب دعا را هم گرفته است. نان خشک را که در پلاستيک بود و خيس نشده بود خوردم ، ليکن از گلويم پايين نرفت! خواستم با آب سرد بخورم که يک زائر افغاني آبم داد. خواستم حرکت کنم به سمت جمرات، ديدم پاهايم توان حرکت ندارد. يکي از ويلچردار‌ها را اجاره کردم تا مرا ببرد 200 ريال بگيرد. در حالي که معمولاً اين مسير را با کمتر از 50 ريال مي‌برند! گفتم اهميتي ندارد. گفتم 100 ريال ديگر بگير و مرا بعد از جمرات به هتل برسان و او پذيرفت.
ويلچر ران که نوجواني بود، مرا به طبقات بالا برد و سنگ هايم را زدم و بعد با آقاي آخوندزاده تماس گرفتم و گفتم: به نيابت از من قرباني کنيد. ايشان بسيار تعجب کرد و گفت: ما فکر مي‌کرديم شهيد شده‌اي! همانگونه که اشاره شد، آقاي اعتصامي خبر داده بود و همه فکر کرده بودند که من مرده‌ام. 
پس از آن، به برادرم حاج مهدي شجاعي فرد زنگ زدم و صحبت کردم. گفتم زنده‌ام و حالم خوب نيست. ايشان به خانواده خبر داده بود که بيشتر نگران شده بودند. او فکر کرده بود که بچه‌ها مي‌دانند. از اين لحظه بود که تماس‌ها شروع شد. آقاي آخوند زاده تماس گرفت و گفت: قرباني کرده‌ايم.
راننده ويلچر در پاي جمرات گفت: قدرت راندن ويلچر را ندارم و پولش را گرفت و مرا در کنار جمرات رها کرد.
از ويلچر ران ديگري خواستم مرا تا هتل برساند و 200 ريال بگيرد. او ابتدا پول را خواست اما گفتم پول در اختيار ندارم، در هتل مي‌دهم. او نيز تا فروشگاه بن داوود آورد و ديگر به مسير ادامه نداد. گفتم: قرار ما هتل بود و الآن پولي ندارم. اگر 200 ريال را مي‌خواهي، بايد مرا تا هتل ببري. بالاخره پذيرفت و در هر صورت مرا به هتل رساند و پولش را گرفت و رفت.
با سختي و مشقت دوشي گرفتم. مقداري ناهار خوردم. تماسي با تهران گرفتم. هنوز دست راستم کار نمي‌کرد. نمازم را خواندم.
بايد به منا مي‌رفتم تا نيمه اول شب را بيتوته کنم. لذا با تاکسي رفتم تا پل ملک خالد و با ويلچر خود را به کنار منا رساندم که 100 ريال سعودي گرفت و ويلچر دوم تا کنار چادرهاي ايران 200 ريال گرفت. به چادر بعثه که رسيدم، خدمت آقاي قاضي عسکر رفتم...
رسانه‌هاي عربستان قضايا را به اين صورت منعکس کردند که چون ايراني‌ها شعار مي‌دادند. درگيري ايجاد شد و آن حادثه رخ داد!
قرار شد وقتي نمايندة وليعهد به بعثه آمد، ماجرا را من که شاهد عيني حادثه بودم برايش توضيح دهم و بگويم که علت ماجرا پليس بود که با گفتن ارجع، ارجع در حرکت زائران اختلال ايجاد کرد و به نظر من، بيش از 10000 نفر فوت کرده‌اند؛ چون به قول 
مهندس اوحدي تنها 8000 نفر در قبرستان شهداي مکه دفن شدند.
به هر حال، آن شب، تا 12 شب در منا وقوف کردم و دوستان دعا و نذر و نياز کرده بودند و بسياري از آنان قرص‌هاي تقويتي و هرچيزي که برايم مفيد و نيروزا بود آوردند. همان شب به هلال احمر بعثه رفتم. به پزشک گفتم: بدنم توان ندارد، پاهايم زخم شده، دارو يا آمپولي بدهيد که رمق به تنم برگردد. چيزي جز قرص ويتامين ب کودکان نداشتند. بالاخره شب به هتل رفتيم و روز دوم هم آقاي سهرابي و دوستان مرا پياده براي رمي بردند. اعمال روز دوم را انجام داديم و به چادرهاي منا رفتيم...
شبها وقتي به هتل بر مي‌گشتم، نمي‌توانستم به اتاقي که در آن بوديم، بروم؛ چون آقاي 
رکن‌آبادي نبود. هر دو شب نزد دوستان رفتم. در ضمن آقاي آقايي پور و ديگران شناسايي شدند.
در اين ايام به پاسپورت‌هاي ايراني بي احترامي مي‌کردند و به هر جا که مي‌رفتيم برخورد نامناسبي داشتند. به دروغ القا کرده بودند که ايراني‌ها باعث اين اتفاق شده‌اند، تا اينکه 
مقام معظم رهبري آن سخنراني تاريخي را در نوشهر ايراد کردند.
حتي رابط آنها، با اينکه با آقاي باقري معاون روابط بين الملل بعثه رفيق بود، قبل از سخنراني مقام معظم رهبري تلفن‌هاي بعثه و آقاي باقري را جواب نمي‌داد، اما زماني که آقا در نوشهر آن سخنراني را ايراد کردند، خود او به آقاي دکتر باقري زنگ زد که مي‌خواهم بيايم خدمت آقاي قاضي عسکر و شما را هم ببينم؛ يعني از فرمايش آقا خيلي جا خورده بودند و از آن به بعد رفتارها تغيير کرد و پيگيري‌ها جدي تر شد.
در مورد بحث ربوده شدن آقاي رکن آبادي، بايد بگويم که من از ابتدا بعيد مي‌دانستم و نمي‌شود در اين مورد نظر قطعي داد. 
نمي‌توان ادعا کرد که براي اين کار، از قبل برنامه‌ريزي شده بود، من چنين احساسي ندارم بلکه عدم تجربة کافي بود. اين عدم اطلاع‌‌رساني به موقع و کمک‌رساني بسيار ضعيف شايد به دليل مشکلات سياسي درون کشور و رو کم کني جناح‌هاي سياسي باشد که جنازه‌ها را در کانتينر‌ها گذاشته بودند و جنازه يا از گرما متلاشي و يا از سرماي يخچال‌ها به هم چسبيده بودند.
البته کار درستي که کرده بودند و من فکر نمي‌کردم تا اين حد عقلشان برسد، اين بود که هرکس را که مي‌خواستند دفن کنند، عکس او را مي‌گرفتند و «دي ان اي» را هم مي‌گرفتند تا بتوانند در صورت نياز صاحب جسد، او را پيدا کنند.

 

 

نظر کاربران
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
 
تصویر امنیتی
Captcha ImageChange Image
متن خود را اینجا وارد کنید

آدرس:تهران خيابان جمهوري اسلامي خيابان رازي نرسيده به خيابان نوفل لوشاتو نبش کوچه ياسمن---تلفن:63497112---فکس:63497498 ---سامانه پيامک:30005209

© Copyright dmsonnat.ir. All Rights Reserved.