اهل سنت

پايگاه اطلاع رساني دبيرخانه شوراي برنامه ريزي مدارس علوم ديني اهل سنت

امروز سه شنبه، 29 آبان 1397| 12 ربيع الاول 1440

 


بررسى تطبيقى مبانى انديشه سلفيه (2)

-(1 Body) 
بررسى تطبيقى مبانى انديشه سلفيه (2)
Visitor 87
Category: سياسي و اجتماعي

 

بررسى تطبيقى مبانى انديشه سلفيه (2)

نانسان در فطرت خويش موجودي معرفت‏دوست و حقيقت‏جو است. هر چيزي که تصويري در چشمش مي‏اندازد و هر صدايي که گوشش را مي‏نوازد و هر بويي که به شامه‏اش مي‏رسد و... دوست دارد نسبت به آنچه که به واسطة اين حواس، در صفحة ذهنش نقش بسته است بپرسد تا آن­ها را بشناسد. اين حس فطري حقيقت‏جوييِ آدمي است که کاخ علم و تمدّن بشري را برپا ساخته است، بعدها متفکران شاکلة معرفت آدمي را مورد سؤال قرار داده و در پاسخ به آن به تأمل پرداخته ­اند و سؤالاتي در اين راستا طرح کرده‏ اند:

 

1.  حقيقت معرفت چيست؟

 

2.  آيا معرفت ، حقيقت اشياي ممکن است؟

 

3.  به فرض امکان، روش‏هاي کسب معرفت، منابع و ابزارهاي آن کدام ­اند؟

 

4.  انسان چگونه به اين باور مي‏رسد که حقايقي فراتر از آنچه با حواس پنجگانه درک مي‏کنيم، وجود دارند؟

 

5 . به فرض وجود امور فراطبيعي، چگونه مي‏توان آنها را شناخت و چه ميزان مي‏توان به حقيقت آنها راه پيدا کرد؟

 

6 . آيا آن حقايق با حواس قابل شناسايي هستند يا ابزارهاي ديگري مانند عقل، قلب، وحي و الهام و مانند آنها لازم است؟

 

اين سؤال‏ها و مانند آنها و پاسخ‏هاي گوناگون به آنها به تأسيس رشته‏اي علمي به نام معرفت‏شناسي منتهي، و گرايش‏هاي گوناگون در آن ايجاد شده است.

 

در اين ميان برخي به انکار معرفت و برخي به فردي و شخصي بودن معرفت و پاره‏اي ديگر به اثبات و همگاني بودن آن فتوا داده‏اند، برخي ابزار معرفت را منحصر به حس دانسته و دايره معرفت آدمي را به معرفت حسي محدود کرده‏اند؛ برخي ديگر عقل و قلب و وحي و الهام را نيز پذيرفته و روش معرفت را توسعه داده‏اند و هر کدام را در جاي خويش معتبر دانسته اند. سؤال ما در اين مقال اين است که آيا سلفيه و اماميه  اولاً: معرفت به طور عام، ثانيا:ً معرفت حقايق فراطبيـعي را ممکن مي‏دانند؟ ثالثاً چه راه هايي را براي معرفت به ­ويژه در حقايق فوق معتبر مي‏دانند؟ رابعا:ً آيا بر هر فردي به ­خصوص در الهيات، واجب است کسب معرفت کند يا تقليد کافي است؟ و اگر واجب است ايـن وجوب عقلي است يا شرعي؟ و سؤالات مشابـه آنـها. در اين‏جـا ابتدا ديدگاه هاي سلفيه را بررسي مي‏کنيم.

 

 

 

مباني سلفيه:

 

سلفي‏ها،  برخلاف سوفسطاييان و شکاکان، معرفت به طور عام و معرفت مسائل فراطبيعي را ممکن مي‏دانند. اما در مسائل اعتقادي آيا واجب است هرکس خودش از روي تحقيق و استدلال به اصول اعتقادي ايمان بياورد يا تقليد کافي است،  اختلاف نظر هست؛ چنان که محمود آلوسي در جواز تقليد مي‏نويسد:

 

سه نظر وجود دارد: يکي «منع تقليد»، ديگري «جواز» و سومي «وجوب تقليد». وي از برخي اهل حديث و سلفيه؛ مانند عنبري گزارش مي‏کند که سلف اجماع بر جواز در تقليد در اصول دين دارند.1

 

شيخ عبدالرحمان برک، از علماي متأخر سلفيه از قول شيخ محمد عبدالوهاب مي‏نويسد:

 

مسلمان اگر مي‏تواند واجب است امور دينش را با دلايلي از کتاب و سنت بشناسد و اصل دين اسلام معرفت خدا و ايمان به او است و اين با تحقيق و استدلال به دست مي‏آيد و مقتضاي فطري انسان است.2

 

اما باور خودش اين است که تقليد در مسائل اعتقادي مانند مسائل فقهي جايز است.3

 

نتيجه اين­که: سلفيه ضرورت کسب معرفت را پذيرفته ­اند؛ خواه مکلّف با دليل عقل معرفت کسب کند يا از راه تقليد، از مفاهيمِ ديني آگاه مي‏شود؛ خواه در اصول باشد، خواه در فروع.

 

روش ها، منابع و ابزار معرفت:  از مسائل مهم معرفت‏شناسي اين است که آدمي چگونه مي‏تواند به معرفت برسد و ابزار رسيدن به معرفت چيست؟ و منابع معرفت کدام ­اند و به طور خاص، در الهيات کدام يک از روش‏ها و ابزار و منابع شناخت معرفت‏زا هستند؟

 

به طور کلي چند روش در معرفت‏شناسي بحث مي‏شود:

 

1. روش تجربي که ابزار آن حس و عقل و منبع آن طبيعت است.

 

2. روش عقلي که ابزار آن عقل است و عقل از راه فهم بديهيات و مسلّمات و تفکر در کسب حقايق معرفت مي‏کند و منبع آن مجموعة هستي از نگاه کلي است.

 

3. روش شهودي که ابزار آن تهذيب نفس و منبع آن دل است.

 

4. روش وحياني که ابزار آن نفس پاک، عقل کامل، قلب سليم و مبدأ آن خداست.

 

5 . روش نقلي که ابزار آن سمع و عقل و منبع آن، کتاب و سنت و تاريخ است.

 

سؤال اينجاست که سلفيه کدام يک از روش‏هاي معرفتي را در دريافت الهيات و حقايق فراطبيعي معتبر مي‏دانند:

 

در اينجا به بررسي هر يک از روش‏هاي فوق و ميزان اعتبار آن در نزد سلفيه مي‏پردازيم:

 

1. روش تجربي (حسّي): در اين روش آدمي با ابزار حواس پنجگانه طبيعت و جهان مادي پيراموني خويش را درک مي‏کند. مهمترين ابزارهاي معرفت حسي چشم و گوش هستند که قرآن کريم مي‏فرمايد: (وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُون‏)؛4 «خداوند شما را از شکم مادرانتان بيرون آورد در حالي­که چيزي نمي‏دانستيد و براي شما گوش و چشم و قلب‏ها قرار داد، باشد که سپاسگزاري کنيد.

 

 

 

1ـ1 :  معرفت بصري؛5  همان گونه که در آية شريفه آمده است، چشم و گوش و قلب به عنوان ابزارهاي معرفت معرفي شده‏اند اما قلمرو ادراکات چشم و گوش از مرزهاي امور مادي و طبيعت محسوس نمي‏گذرد. بنابراين، براي دريافت امور غيبي بايد از ابزار ديگري استفاده کرد؛ چنان که خداي سبحان مي‏فرمايد: (لا تُدْرِکُهُ الأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِکُ الأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبير) ؛6 «چشم‏ها او را درنيابد اما او چشم‏ها را مي‏يابد و او باريک‏بين و آگاه است.»

 

و در آية ديگر خطاب به حضرت موسي(عليه السلام)  مي‏فرمايد: «لَنْ تَراني‏»؛7 «هرگز مرا نخواهي ديد.»

 

سلفيه گرچه رؤيت خدا را در دنيا با چشم سر براي عامه مردم نفي مي‏کنند اما معتقدند خدا در قيامت ديده مي‏شود8  و حتي برخي معتقدند پيامبر(صلي الله عليه و آله) در سفر معراج خدا را ديده است.9  ابن خزيمه و عبدالغني مقدسي آية زير را دليل بر اين روايت مي‏دانند: (وَ لَقَدْ رَآهُ‏ نَزْلَةً أُخْرى‏ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهي‏)؛10  «هرآينه او را در فرود آمدن ديگري نزديک درخت سروي که در آن بلندي روييده ديده است.» آنان ضمير «هاء» در «راهُ» را به خدا برمي‏گردانند و آن را دليل بر رؤيت توسط پيامبر مي‏دانند.

 

آلوسي در تفسيرش مي‏نويسد: بسياري از علما بر اين باورند که پيامبر(صلي الله عليه و آله)  در شب معراج خدا را ديد! دليل ايشان روايات زيادي است که در اين باب آمده است، البته خودش معتقد است که روايات بر ديدن با چشم صراحت ندارد، گرچه ظاهر آنها بر ديدن با چشم دلالت مي­کند.11

 

اهل حديث و سلفيه، براي ديده شدن خدا با چشمِ سر در قيامت، به آيات زير اشاره مي‏کنند:

 

(وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَة، إِلى‏ رَبِّها ناظِرَة) ؛21 يعني چهره‏ها در روز رستاخير بشاش است. آنها نظاره‏گر پروردگارشان هستند. آنان ناظره را به معناي ديدن و چشم معنا کرده‏ و آن را فضيلتي براي مؤمنـان شمرده ­ا نـد که با چشم سر مي‏توانـند خدا را ببينـند، در مقـابل کافران که از ايـن ديدن محروم اند.31

 

نتيجة سخن اين­که سلفيه بر اين باورند که چشم انسان علاوه بر اينکه اشياي مادي را مي‏بيند، اشياي غير مادي را نيز مشاهده مي­کند. اين ديدن، در دنيا بسيار محدود و در آخرت خيلي گسترده است.

 

پس، از نگاه سلفي‏ها، چشم ابزار معرفت الهيات نيز هست. نقد اين ديدگاه مستلزم بررسي ديدگاه هستي شناختي سلفيه در الهيات است که در جاي خودش طرح خواهد شد.

 

1. 2. معرفت سمعي؛ از راه­ هاي معرفت، معرفت سمعي است و مي توان گفت که گوش از ابزارهاي مهم معرفت بشر است و يکي از مهم‏ترين راه­ هاي معرفت انسان‏هاي عادي شنيدن است و گوش ابزار معرفت سمعي است، کسي که از اين حس محروم باشد، معرفت حاصل از اين راه براي او مقدور نيست.41

 

سلفيه همچون ديگران اين مطالب را باور دارند اما بحث اينجاست که آيا کلام الهي و سخن گفتن خدا با انسان و شنيدن سخن خدا با اين گوش ظاهري است يا گوش دروني و نفساني؟ آن‏گونه که انسان در خواب سخناني را مي‏شنود و انبياي الهي پيام‏هاي خدا و فرشتة او را درک مي‏کنند. سلفيه اگرچه در اين باره سخن صريحي نگفته‏اند اما ظواهر کلامشان بيشتر دلالت بر اين دارد که برخي انسان‏ها با همين گوش کلام خدا را مي‏شنوند؛ چنان‏که در تفسير آيه (وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب‏...)

 

آلوسي ذيل تفسير «من وراء حجاب» مي‏نويسد:  «الثانى: إسماع الکلام من غير أن يبصر السامع من يکلمه کما کان لموسي... يُسمعُ صوتَهُ ولا يَرَي شخصَهُ.»51

 

دوم شنواندن کلام است بدون اينکه شنونده گوينده را ببيند؛ چنان که براي حضرت موسي(ع) واقع شد... که صوت گوينده را مي‏شنود اما شخص گوينده را نمي‏بيند.

 

بقاعي از مفسرين قرن نهم اهل سنت مي‏نويسد: «أو مِن وَراء حجاب... أي کلاماً کائناً بلاَ واسطة، لکنه مع السماع لعين کلام الله کائن صاحبه من «وراء حجاب» أي من وجه لا يري فيه المتکلم مع السماع للکلام علي وجه الجهر».61

 

کلامي که بدون واسطه ايجاد مي‏شود اما همراه با شنيدن خود سخن خداست که گوينده کلام از پي پردة حجاب موجود است؛ به گونه‏اي که متکلم ديده نمي‏شود اما سخنش آشکارا شنيده مي‏شود.

 

و ابن عجينه در تفسيرش مي‏نويسد: «أو من وراءِ حجابٍ، بأن يسمع کلاماً من الله، من غير رؤية السامع مَن يکلمه، کما سمع موسي(عليه السلام) من الشجرة، ومن الفضاء في جبل الطور».71 شنيدن از پس پردة حجاب اين است که شنونده کلامي را  از خدا مي‏شنود بدون اين­که شنونده، گوينده را ببيند آن‏گونه که موسي(عليه السلام)  از درختي [در وادي مقدس طوي]، يا از فضا در کوه طور شنيد.

 

سؤال اينجاست که آيا با گوش مادي مي‏شنود يا با گوش جان؟ آيا آنجا که خداي تعالي با موسي(عليه السلام) سخن گفت، اگر فردِ ديگري هم بود، کلام خدا را مي‏شنيد يا تنها سامعة نبوي است که مي‏تواند سخن خدا را بشنود؟ اگر بخواهيم بر اساس مباني ظاهرگرايانة سلفيه سخن بگوييم بايد گفت گوش مادي او کلام الهي را شنيد همان‏گونه که سخن ديگر آدميان را مي‏شنيد.

 

به ­هر حال، شک نيست که يکي از راه­ هاي معرفت آدمي شناخت سمعي است، اما بحث اين است که ابزار اين معرفت تنها به گوش مادي محدود مي‏شود يا گوش جان لازم است تا کلام خدا را بشنود؟ خداي سبحان در مورد کفار مي‏فرمايد: (وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِهَا)81 براي آن­ها گوش‏هايي است که با آن نمي‏شنوند. مراد اين نيست که گوش مادي آنها کر است بلکه گوش جانشان که به واسطة آن بايد حقايق الهي را درک کنند کر است. پس اينکه خداي سبحان به حضرت موسي(عليه السلام) مي‏فرمايد: «فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى‏»، يعني پيام الهي را دريافت کن.

 

نتيجه اين­که شناخت حسّي، به ويژه به واسطة سمع و بصر، نزد سلفيه بسيار مهم است؛ زيرا به يک اعتبار تمام معرفت‏هاي نقلي به معرفت سمعي و بصري برمي‏گردد و از سوي ديگر چون معرفت عقلي در نزد سلفيه در مسائل الهياتي مستقلاً منبع معرفت نيست، معرفت سمعي و بصري اهميت بيشتري مي‏يابد.

 

نتيجة سخن اين­که از نگاه سلفيه معرفت حسي، هم در شناخت حقايق طبيعي و هم در شناخت حقايق فراطبيعي معتبر است؛ مثلاً خداي سبحان در آخرت و براي برخي در دنيا با همين چشم ديده مي‏شود و سخن خداي تعالي هم با اين گوش حسي در دنيا شنيده مي‏شود.

 

نقد دقيق اين ديدگاه­ ها بر بررسي ديدگاه­ هاي هستي شناختي سلفي‏ها در الهيات مبتني است که در جاي خودش بحث خواهد شد.

 

2. معرفت عقلي:

 

عقل، از مهمترين منابع معرفت است.  دربارة جايگاه عقل در معرفت، ميان متفکران اختلاف‏ نظر فراوان وجود دارد. متکلمان و اصحاب فِرَق و ملل نيز ديدگاه­ هاي متفاوتي دربارة جايگاه عقل در معرفت به ويژه معرفت الهيات دارند. سلفيه گرچه در مسائل زندگي از عقل بهره مي‏برند اما عقل را به عنوان يک منبع مستقل در الهيات و مسائل فراطبيعي به ويژه اسماء و صفات الهي نمي‏پذيرند و بالاترين هنر عقل را فهم کتاب و سنت و سخن سلف مي‏دانند. براي اثبات اين مطلب لازم است ديدگاه­ هاي رهبران و متفکران سلفي را به بحث بگذاريم:

 

احمد بن حنبل پيشواي اهل حديث و سلفيه مي‏نويسد: «سنت با عقل‏هاي آدميان تحصيل نمي‏شود تنها بايد پيرو سنت باشيم».91

 

مصطفي حلمي از نويسندگان معاصر سلفيه، به عنوان پشتوانة ديدگاه سلفيه، از ابن خلدون گزارش مي‏کند: «مسائل ماوراي طبيعي در مجموعه مسائل امکاني که عقل توان يافتن آنها را به تنهايي داشته باشد نيست چون اينها وراي طور عقلند.»02

 

ابن تيميه در بحث رابطه عقل و نقل، پايه و اساس بودن عقل براي نقل را رد مي‏کند و در توضيح آن مي‏نويسد: «عقل اساس ثبوت شرع در نفس‏الأمر نيست و ايضاً اساس ثبوت صفتي براي شرع که واجد آن نبوده باشد، نيست چون علم مطابق با معلومي است که معلوم از آن مستغني است.»12

 

وي در ادامه علوم را بر دو قسم مي‏کند، علوم عملي و علوم خبري نظري، و علوم خبري نظري را علومي مي‏داند که معلوم در وجودش به علم به آن نيازي ندارد؛ مانند علم ما به وحدانيت خداي تعالي و اسماء و صفاتش... اين معلومات في نفسها ثبوت دارند؛ خواه علم به آنها داشته باشيم يا نداشته باشيم.22

 

ايشان از اين بحث نتيجه مي‏گيرند که رابطة شرع با عقل از اين باب است؛ يعني شرعي که از جانب خدا نازل شده في نفسه ثبوت دارد؛ خواه با عقلمان به آن عالم شويم يا نشويم. آن في نفسه از علم ما و عقل ما بي‏نياز است ولکن ما محتاج به آن هستيم و نيازمنديم که با عقلمان آن را درک کنيم. پس اگر عقل شرع را همان‏گونه که هست دريافت، عالم به آن مي‏شود.32

 

وي در ادامه در مقام محاجّه با عقل‏گرايان مي‏گويد:

 

اگر مراد شما از عقل اين است که عقل اساس معرفت ما به سمع (نقل) است و راهنماي ما براي صحت نقل است، در پاسخ مي‏گوييم:

 

آيا مراد شما از عقل غريزه‏اي است که در ماست يا علومي است که به واسطه آن کسب مي‏شود. اگر معناي اول مراد باشد، مي‏گوييم: اين علمي نيست که تصور شود معارض با نقل است؛ چون عقل به اين معنا شرط هر علم عقلي يا نقلي است... همچنين اين عقل شرط هر اعتقادي است که با استدلال به دست مي‏آيد.42

 

ابن تيميه در ادامه به معناي دوم عقل اشاره مي‏کند و مي‏نويسد: بديهي است که چنين نيست هرچه با عقل دريافت مي‏شود، اساس شرع و دليل بر صحت آن باشد، زيرا  معارف عقلي بيش از آن است که به حصـر درآيـد. اما هـدف از علم به صحت سمع (نقل) چيـزي است که به واسطه آن صدق رسول الله(صلي الله عليه و آله)  شناخته مي‏شود.

 

پس چنين نيست که هر علم عقلي به واسطه آن صدق رسول الله(صلي الله عليه و آله) دانسته شود.52

 

در ادامه مي‏نويسد: بر همين اساس مي‏توان گفت چنين نيست که همة معقولات اساس و پايه نقل باشند؛ يعني نه علم به سمعيات متوقف بر آن عقليات است و نه دلالت بر صحتش.62

 

در پايان نتيجه مي‏گيرد:

 

«فإذا کان المعارض للسمع من المعقولات ما لا يتوقف العلم بصحة السمع عليه لم يکن يقدح فيه قدحا في أصل السمع وهذا بين واضح وليس القدح في بعض العقليات قدحاً في جميعها کما أنه ليس القدح في بعض السمعيات قدحاً في جميعها ولا يلزم من صحة بعض العقليات صحة جميعها کما لا يلزم من صحة السمعيات صحة جميعها...».72

 

«هرگاه سمعيات (کتاب و سنت) با معقولاتي معارض شود که علم به صحت سمع مبتني بر آن معقولات نيست، اشکال وارد بر آن نقل اشکالي به اصل سمع وارد نمي‏کند. اين مطلب روشن است. همچنين اگر بعضي از ادراکات عقلي بي‏اعتبار شود مستلزم بي‏اعتباري همه گزاره‏هاي عقلي نيست، همچنان که بي‏اعتباري بعضي سمعيات موجب بي‏اعتباري همة آنها نيست و نيز صحت بعضي عقليات مستلزم صحت همه آنها نيست و صحت بعضي سمعيات هم مستلزم صحت همة آنها نيست...».

 

نتيجه و حاصل کلام ابن تيميه:  مسائلي که از طريق عقل به دست مي‏آيد، بعضي ممکن است درست و صادق باشند و بعضي نادرست و کاذب. رابطة آنها از نظر منطقي، رابطة گزاره‏هاي جزئيه است که از صدق يا کذب يک گزارة جزئي، صدق يا کذب گزاره جزئيِ ديگر لازم نمي‏آيد؛ به همين شکل است در گزاره‏هاي نقلي.

 

البته رابطة قضايا، خودش بحث منطقي است که ابن تيميه مخالف آن است.

 

خلاصه اينکه: ابن تيميه عقل را به عنوان منبع معرفت و استدلال عقلي را در مقام مجادله با خصم مي‏پذيرد و آن را بعد از کتاب و سنت و فطرت در مرتبة سوم قرار مي‏دهد؛ چنان که از وي گزارش شده است که مي‏گويد: معارف را بايد از قرآن و سنت اخذ کرد. در مرتبة دوم بايد بر فطرت تکيه کرد؛ چنان که وي معرفت خدا را  فطري مي‏داند. البته مراد ايشان از فطرت، فطرت عقل است که مراد از آن انتقال ذهن از لازم به ملزوم يا به عکس است. ايشان دليل عقلي را ترتيب مقدمات براي کسب نتيجه مي‏داند و آن را استدلال مي‏نامد که براي تسليم خصم به کار مي‏رود؛82 يعني در مقام جدل بايد استفاده شود و الاّ از نگاه ابن تيميه ما در کسب معارف الهي با بودن کتاب و سنت و فطرت، نيازي به عقل استدلالي نداريم. بر همين مبنا است که متکلمان و حکيمان را که براي عقل ارزش استقلالي قائل ­ا ند و مستقلات عقلي92 را مي‏پذيرند، مورد انتقاد شديد قرار مي‏دهد و محدثان را که دورترين مردم به عقل استدلالي هستند، مي ­ستايد و مي‏نويسد:

 

«اهل حديث با ساير فرقه‏ها در آنچه ميراث رسالت در نزد آنان است، شريک ­اند و بر آنها امتياز پيدا مي‏کنند در چيزهايي­که از علم پيامبر خدا به آنها به ارث رسيده ولکن در نزد ديگران نيست.»03

 

وي ساير فِرَق کلامي و نحله‏هاي فکري؛ اعم از اشعري، معتزلي، امامي و فيلسوفان را بر ضلالت مي‏داند. او دربارة فيلسوفان و متکلمان مي‏نويسد: «فيلسوفان و متکلمان در ميان فرزندان آدم بيش از همه، سخنانشان حشو و باطل و تکذيب حق است که شايد يک مسأله از آنان به ما نرسيده است که از حشو و باطل خالي باشد.»13 در ادامه افزوده است: «هرچه فيلسوفان و متکلمان مي‏گويند، در آن باطلي نهفته است؛ خواه در مسائل باشد يا در دلايل و... اينها بيشتر از هرکس ديگر شک و اضطراب در انديشه داشته و کمترين مردم از نظر علم و يقين هستند.»23

 

در مقابل، دربارة اهل حديث مي‏نويسد:

 

«هم أعظم الناس علماً و يقيناً و طمأنينةً و سکينةً و...»؛33 «آنان برترين مردم از نظر علم، يقين، آرامش و اطمينان قلبي هستند...» اين تعريف‏ها از اهل حديث، و آن انتقادهاي شديد از حکما و متکلمان، از آن روست که آنان در معرفت‏شناسي تنها به کتاب و سنت اعتماد دارند و اينان به عقل و کتاب و سنت.

 

متکلمان سلفي معاصر نيز در فضاي فکري اهل حديث و ابن تيميه گام برداشته و عقل‏گريزي را شعار خويش قرار داده‏اند؛ چنان‏که مصطفي حلمي از نويسندگان سلفي معاصر مي‏نويسد: «خداي تعالي مسلمانان را به واسطه کتاب و سنّت رسولش از روي آوردن به مصادر معرفتي ديگر براي شناخت او (عزّوجلّ) يا اثبات توحيدش و صفات و اسمايش و... بي‏نياز ساخته است.»43

 

در جاي ديگر نوشته است: «سلفيه در مسائل نظري و عملي، ديدگاه­ هاي خود را ابتدا از قرآن، سپس حديث نبوي و آنگاه از صحابه و علماي اهل حديث اخذ مي‏کنند.»53

 

ايشان در ادامه، در دفاع از سلفيه و عقل‏گرا بودن ايشان مي‏نويسد:  «مخالفان مي‏گويند اينها صرفاً به روايات تمسک مي‏جويند و توجه به درايت و انديشة عقلي ندارند، اما سلفي‏ها بر اين باورند که  اهل نظر نيز هستند؛ چرا که از صحابه تبعيت مي‏کنند و صحابه صاحبان انديشه و نظر بوده‏اند.»63 آنچه حلمي در عقل‏گرايي سلفيه بيان کرده، نشان از مقلد بودن آنان دارد؛ چون مقلد کسي است که از دانايان، بدون آنکه خود انديشه نمايد و دليلي بر اعتقاد خويش داشته باشد، مسائلي را مي‏پذيرد.

 

برخي از محققان موضع معتدل‏تري در پيش گرفته و دست‏کم، عقل را در مرتبة سوم نشانده‏اند؛ چنان‏که قيس خزعل العزاوي مي‏نويسد:  «سلفيه بر عقل اعتماد دارند و بر اجتهاد و آزادانديشي تکيه مي‏کنند امّا آن را مقيد به نص نموده، اولويت را به وحي مي‏دهند. اجماع عقيدة سلف بر اين است که عقل و اجتهاد در مرتبة سوم؛ يعني بعد از  قرآن و سنت است.»73

 

از سخن وي فهميده مي‏شود که سلفيه رابطة عرضي بين قرآن، سنت و عقل برقرار کرده، آنگاه ارزشيابي مي‏کنند، اما اگر رابطة طولي بين قرآن و سنت و عقل برقرار نماييم،  نيازي به اين‏گونه رتبه‏بندي نيست. سنت در راستاي قرآن است و عقل کليد فهم قرآن و سنت است و انبيا براي احياي عقل آدميان برانگيخته شده‏اند و قرآن مکرر بر تفکر و تعقل و تدبر دعوت کرده و نفرموده است تنها در الفاظ قرآن و سنت و سخنان سلف تفکر کنيد، بلکه مي‏فرمايد: خردمندان در خلقت آسمان‏ها و زمين تفکر مي‏کنند83  و امير مؤمنان علي(عليه السلام) مي‏فرمايد: «خداوند انبيا را فرستاد تا گنجينه‏هاي نهفته در خرد آدميان را برانگيزانند»؛93 «يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ‏ الْعُقُولِ».

 

پس ديدگاه سلفيه دربارة عقل پذيرفته شده نيست؛ زيرا عقل را در عرض نقل؛ يعني کتاب و سنت قرار داده آنگاه بحث مي‏کند که آيا با بودن نقل نيازي به تفکر عقلي داريم يا خير.  اين خود مغالطة آشکاري در رابطة عقل و نقل است.

 

3. روش شهودي و فطري:

 

سلفيه روش شهودي عرفاني در معرفت مسائل فراطبيعي را نمي‏پذيرند اما معرفت فطري را مي‏پذيرند؛ چنان‏که ابن تيميه مي‏نويسد:

 

«أنّ فقر المخلوقات إلي الخالق ودلالتها عليه وشهادتها له، أمر فطرىّ فطر اللهُ عليه عباده کما فطرهم علي الإقرار به».04

 

«فقر مخلوقات به خالق و دلالت آنها بر خالق و شهادت آنها بر او [جلّ جلاله] امري فطري است که خداوند بندگانش را بر اين فطرت مفطور ساخت؛ همان‏گونه که اقرار به او [جلّ جلاله] را فطريشان قرار داد.»

 

برخي از نويسندگان سلفي، حديث «مَا مِنْ‏ مَوْلُودٍ إِلاَّ يُولَدُ عَلَي الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ يُمَجِّسَانِه‏» را که از سخنان نبي گرامي اسلام است، دليل بر فطري بودن توحيد و اسلام دانسته‏اند.14

 

ابن تيميه و ابن قيم آن را به معناي اسلام دانسته و گفته‏اند: هر مخلوقي بر ايمان خلق شده است.24

 

شيخ حمد در تفسير حديث ياد شده از پيامبر گرامي(صلي الله عليه و آله) مي‏نويسد:

 

«کُلّ مولود يولد علي محبّته لفاطره، وإقراره له بربوبيّته، وادعائه له بالعبودية، فلو خُلِّى وعدمَ المعارض لم يعدل عن ذلک إلي غيره»؛34 «هر مولودي پديد آورنده‏اش را دوست مي ­د ارد و به ربوبيتِ آفريدگارش اقرار مي­کند و اگر عوارض بيروني مانع نشود، از آن عدول نمي‏کند و به ديگري روي نمي‏آورد.»

 

پس، از نگاه محققان سلفي، يکي از منابع معرفت آدمي در الهيات، فطرت است، ليکن مشروط بر آنکه عوارض بيروني؛ مانند تربيت خانوادگي و اجتماعي و مانند آنها او را از مقتضاي فطري‏اش منحرف نکرده باشد.

 

مصطفي حلمي نيز به استناد سخنان ابن تيميه، ذيل بحث «نظرية ابن تيميه در معرفت» مي‏نويسد:

 

«أنّ الله تعالي خلق عباده علي الفطرة التي إن ترکت علي سجيّتها عَرفت الحقّ وعملت به لأنّها جلبت علي الصحة في الإدراک وفي الحرکة»؛44 «خداي تعالي بندگانش را بر فطرتي آفريده است که اگر بر سجيه (اصل) خويش باقي بماند حق را مي‏شناسد و به آن عمل مي‏کند؛ زيرا درستي ادراک و حرکت بر اساس آن جبلّي و ذاتي اوست.»

 

نعمان بن محمود آلوسي نيز ضمن استناد به روايت نبويِ «کُلُّ‏ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَي‏ الْفِطْرَة...» مي‏نويسد:

 

«فإنّ الله سبحانه فطر عباده عَلَي الحقّ، والرّسل بعثوا بتکميل الفطرة وتقريرها، لاَ بتحويل الفطرة وتغييرها»؛54 «خداوند سبحان بندگانش را بر [معرفت] حق آفريد و رسولانش براي تکميل معرفت و تثبيت آن مبعوث شدند نه دگرگون کردن و تغيير آن.»

 

نتيجه اينکه سلفيه فطرت را به عنوان يکي از منابع شناخت و معرفت فطرت را يکي از راه­ هاي معتبر در معرفت الهيات مي‏دانند، اما براي شهود عرفاني عرفا اعتباري قائل نيستند.

 

4. معرفت وحياني:

 

از عالي­ترين مراتب شناخت، معرفت وحياني است و همة متألّهان؛ اعم از مسلمان، مسيحي و يهودي، معرفت وحياني را پذيرفته و به طور کلي اساس پذيرش نبوت بر پذيرش اين روش معرفتي استوار است و قرآن کريم بر اين روش تأکيد دارد و به پيامبر(صلي الله عليه و آله)  مي‏فرمايد: (وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ) ؛ «اي پيامبر ما، از طريق وحي حقايق و معارفي به تو آموزش داديم که در توان تو نبود [از غير طريق وحي] بياموزي.

 

اين‏گونه وحي، وحي نبوي ناميده مي‏شود و به پيامبران الهي اختصاص دارد. بديهي است که سلفيه اين نوع معرفت را همچون ساير مسلمانان معتبر مي‏دانند.

 

ـ  الهام: گونة ديگر وحي که الهام ناميده مي‏شود، گسترة بيشتري دارد و آن آگاهي­ هايي هست که خداوند در قلب انسان مي‏افکند و آن هم گاه خاص و گاه عام است. خداي سبحان مي‏فرمايد: ما به مادر موسي وحي فرستاديم64 و دربارة الهام عمومي بشر مي‏فرمايد: (فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها)47 خداوند به نفس آدمي آنچه که موجب پليدي يا پرهيزکاري­ اش هست الهام کرد.

 

محمد بن صالح العثيمين از علماي معاصر سلفيه در شرح عقيدة السفارينيه آورده است: «وقتي خداوند سخن از وحي به غير پيامبران مي‏گويد، مراد وحي الهام است. پس معناي «وَأَوْحَيْنَا إلَي أُمِّ مُوسَي... أى ألهمناها...»،84 يعني حقيقتي را به او فهمانديم و او هم بر اساس آن الهام رباني عمل کرد.

 

نتيجه اينکه علماي سلفيه وحي و الهام را به عنوان منبع معرفتي و آگاهي‏بخش مي‏پذيرند و در اين باب اختلافي بين علماي ديني نيست.

 

5.  معرفت نقلي:

 

روش نقلي، مهمترين روش شناخت نزد سلفيان است و مهمترين منابع آنان در اين راستا کتاب خدا، سنت پيامبر و سنت سلف صالح است.

 

مراد از معرفت نقلي، معرفت‏هايي است که از طريق درک قرآن و سنت نبوي و سنت سلف کسب مي­شود که با توجه به اهميتِ اين روشِ معرفتي نزد سلفيه و اهميت منابع آن، هر کدام به طور مستقل بحث شود.

 

5 ـ 1. کتاب (قرآن):

 

يکي از مهمترين منابع معرفتي مسلمانان؛ به ­ويژه سلفيه، قرآن کريم است.

 

احمد بن حنبل در شأن جايگاه قرآن مي‏نويسد: از شما مي‏خواهم که چيزي را بر قرآن ترجيح ندهيد؛ زيرا کلام خداست و چيزي است که خدا به واسطه آن با بندگانش سخن گفته است.94

 

ابن تيميه در جايگاه قرآن مي‏نويسد:

 

«هو حبل اللّه المتين، والذکر الحکيم، والصراط المستقيم... ولا تنقضي عجائبه، ولا يشبع منه العلماء، من قال به صدق، ومن عمل به أجر...»؛05 «قرآن ريسمان محکم الهي و بيان خداي حکيم و صراط مستقيم اوست... شگفتي­ هايش پايان نپذيرد و علما از آن سيراب نگردند، هر کس با قرآن سخن گويد، راست گفته و هر کس به قرآن عمل کند پاداش گيرد.»

 

و به بيان مصطفي حلمي، از پرتوهاي روش ابن تيميه، بسنده کردنِ او به قرآن و سنت است و از نظر او قرآن و سنت براي آنچه که انسان در معرفت دينش و تنظيم زندگي دنيايش نيازمند است کافي است.15

 

صنعاني از علماي خلف ابن تيميه در بيان اصول صحيح براي قواعد دين مي‏نويسد:

 

«من ضرورة الدين أنّ کلّ ما في القرآن فهو حق لا باطل، وصدق لا کذب، و هدي لا ضلالة، وعلم لا جهالة، ويقين لا شک فيه. فهذا الأصل أصل لا يتمّ إسلام أحدٍ ولا إيمانه إلاّ بالإقرار به. و هذا مجمع عليه لا خلاف فيه»؛25 «از ضروريات دين اسلام اين است که آنچه در قرآن آمده حقي است که بطلاني در آن راه ندارد، صدقي است که دروغي در آن نيست، هدايتي است که گمراهي در آن نيست و علمي است که جهلي در آن آميخته نشده است و يقيني است که شکي در او راه ندارد و اين اصلي است که اسلام و ايمان کسي با آن تمام نمي‏شود مگر با اقرار به اين اصل و [عالمان دين] بدون اختلافي بر آن اجماع دارند.»

 

در اين عبارت جايگاه معرفتي قرآن به روشني بيان شده است و آن اينکه سخني مطابق واقع و راست و درست و سخني علمي و يقيني و کتابي هدايت‏بخش است.

 

* حجيت قرآن:

 

حجيت قرآن از چند جهت مي‏تواند بررسي شود؛ يکي از جهت محتواي آن و ديگري از آن جهت که از جانب خدا نازل شده است، سوم سلامت از تحريف و چهارم عصمت پيامبر.

 

الف: استواري علمي و عقلي قرآن؛ يعني هر محقق زبان‏داني که به درستي بتواند قرآن را بفهمد، به دليل عقل با توجه به عمق معاني قرآن به برتري آن بر کتاب هاي بشري حکم خواهد کرد. اما سلفيه چون داوري عقل در اين مسأله را نمي‏پذيرند کمتر به اين روش روي مي‏آورند.

 

ب: اعجاز قرآن؛  که حجيت خود را با معجزه بودن اثبات مي‏کند. بعد از آنکه اعجازش ثابت شد، انسان بدون چون و چرا بايد احکام و معارفش را بپذيرد؛ زيرا با اعجاز ثابت شده است که کلام خداست و خداي حکيم راستگوترين سخن‏گويان است؛ (وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَديثاً).35

 

سلفيه اين روش را بر روش گذشته ترجيح مي‏دهند. سلفيه در استدلال بر کلام خدا بودن قرآن، به خودِ قرآن استناد مي‏کنند؛ چنان‏که صالح العثيمين در شرح کلام ابن تيميه در کلام الله بودن قرآن به آيه شريفة زير استدلال مي‏کند:45 (وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکينَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّي يَسْمَعَ کَلامَ اللَّه)؛55  «اگر فردي از مشرکان از تو پناه خواست پس او را پناه ده تا کلام خدا را بشنود.»

 

اما آيا استدلال به خود قرآن، بر اينکه کلام خداست نه کلام بشر؛ خواه شخص پيامبر آن را گفته باشد يا از ديگري آموخته باشد، با اين آيه اثبات مي‏شود؟ بحث ديگري است.

 

اما قرآن کريم براي استدلال به کلام­ الله بودنش به آيه زير استناد جسته که مي‏فرمايد:

 

(وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً کَثيرا)؛65 «اگر قرآن از سوي کسي غير از خدا بود، در آن اختلاف فراوان مي‏يافتي.»

 

قرآن مبدأ و منتهاي انسان را خداي يگانه مي‏داند و او را به عبادت خداي يکتا مي‏خواند اين وحدت مبدأ و غايت و وحدت خالق، ربّ، مالک و رازق دلالت بر يک‏پارچه بودن کلام و منشأ واحد داشتن آن مي‏کند. اما اين يک استدلال عقلي است که با تدبر در قرآن حاصل مي‏شود.

 

ج. سلامت قرآن از تحريف؛  يکي ديگر از دلايل حجيت قرآن، سلامت قرآن از تحريف است. به اين معنا که قرآن موجود در دست مسلمانان، همان است که از سوي خداي سبحان بر پيامبر نازل شده و توسط پيامبر گرامي بر مردم تلاوت گرديد و اصحاب آن را در سينه سپرده و کاتبان وحي مکتوب کردند و محفوظ داشتند؛75 همچنانکه خداوند سبحان فرمود: (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُون‏).85

 

اما در جمع‏آوري قرآن، به اين معنا که براي اول بار آيا در زمان پيامبر(صلي الله عليه و آله) صورت گرفته يا بعد از آن حضرت و يا اينکه چند بار جمع‏آوري شده، اختلاف نظر وجود دارد؛ برخي مانند حاکم نيشابوري معتقدند قرآن در سه نوبت جمع‏آوري شد.95 برخي ديگر مانند سيوطي بر اين باورند در زمان خليفة اول و برخي معتقدند قرآن موجود در دست مسلمانان در زمان خليفة سوم يکجا جمع گرديد.06 به هرحال، اين ها مباحثي است که در علوم قرآني بحث مي‏شود و آنچه در بحث ما مهم است اينکه سلفيه همچون اماميه61  در سلامت قرآن از زيادت و نقصان اتفاق نظر دارند.26

 

د. عصمت پيامبر؛  يکي ديگر از دليل‏هاي حجيت قرآن، عصمت پيامبر است؛ برخي از محققان دليل حجيت قرآن را عصمت پيامبر مي‏دانند، چنان‏که محمد اسماعيل شربيني مي‏نويسد:

 

«العصمة سبيل حجيّة القرآن الکريم، والسّنة النبوية المطهرة» وي در توضيح اين مطلب مي‏نويسد:

 

 عصمت حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) در تبليغ، بيانگر حجيت هرآن چيزي است که از جانب خداي سبحان آورده است؛ خواه وحي قرآني باشد و خواه به عنوان قرآن تلاوت نشده باشد بلکه جزو حديث قدسي يا سنت نبوي باشد.36

 

دلايل اثبات عصمت پيامبر(صلي الله عليه و آله)

 

1. اجماع ؛ از راه­ هاي اثبات عصمت پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) اجماع امت از سابق و لاحق بر عصمت او از گناه کبيره و صغيره و خطا و اشتباه است. شربيني از قول قاضي عياض، از علماي قرن ششم و صاحب کتاب «الشّفاء في حقوق المصطفي» مي‏نويسد: علماي سلف اجماع دارند که پيامبر(صلي الله عليه و آله) خبري غير از آنچه از جانب خدا بر او نازل شده، بر زبان نياورده است.46

 

2.  برهان حکمت؛ حکمت خداي سبحان دلالت دارد که پيامبرش بايد معصوم باشد؛ چراکه خداوند او را اسوه و الگوي امت قرار داده، مي‏فرمايد: (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِي‏ رَسُولِ‏ اللَّهِ‏ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)؛65 وقتي پيامبر اسوه و الگوي امت است و امت بايد از او تبعيت کنند. پس بايد معصوم باشد؛ زيرا اگر معصوم نباشد و گناه از او سر بزند، لازم مي‏آيد همة مردم گناه کنند و آنگاه گناه مردم متعلق فرمان الهي خواهد شد، در حالي که خداوند امر کرده از گناه اجتناب نمايند و اين مستلزم تناقض است.

 

3.  امر خداي سبحان به اطاعت مطلق از پيامبر اعظم؛  رسول الله(صلي الله عليه و آله)  از قول خداوند سبحان مي‏فرمايد: (قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونى‏ يُحْبِبْکُمُ اللَّه‏)؛66  «اگر شما خدا را دوست داريد. پس از من تبعيت کنيد تا خدا شما را دوست بدارد.»

 

وقتي پيروي از پيامبر اين همه ارزش دارد، لازمه‏اش اين است که رسول الله هم از هرگونه خطا و اشتباه مصون باشد تا اطاعت او اطاعت خدا و مورد محبت خدا گردد.

 

 

 

5 ـ 2. سنت

 

يکي ديگر از منابع معرفتي مسلمانان، سنت رسول الله است،76 که لازم است در اهميت و حجيت آن بحث شود.

 

الف)  اهميت و جايگاه سنت؛ در اهميت سنت سخن بسيار گفته ­اند.

 

احمد بن حنبل مي‏نويسد: «إنّ الله ليدخل العبد الجنة بالسنة يتمسّک بها»؛ «خداي تعالي بندگاني را که به سنت تمسک مي‏جويند وارد بهشت مي‏کند.» و در جايگاه سنت و در ارتباط با کتاب خدا مي‏نويسد:  سنت بعد از کتاب خدا قرار دارد86 و در جاي ديگر در اين باره مي‏نويسد: سنت قرآن را تفسير مي‏کند و دليل قرآن است.96

 

ولي در نسبت سنت با عقل معتقد است که سنت با عقل‏هاي آدميان تحصيل نمي‏شود تنها بايد پيرو سنت باشيم.07

 

ب)  حجيت سنت؛ اگر بپذيريم قول، فعل و تقرير پيامبر حجت است، آنگاه حجيت پيامبر هم از حيث معرفت و هم از حيث عمل پذيرفته مي‏شود.

 

دليل حجيت سنت:

 

يکي از دلايل حجيت سنت، فرمان خداي سبحان است که مي‏فرمايد: (مَا آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا) ؛17 «آنچه از پيامبر خدا به شما رسيده، پس به آن تمسک جوييد و آنچه که شما را از آن بازداشت باز ايستيد.»

 

شوکاني ذيل آية شريفة فوق مي‏نويسد: «فهذه الآية فيها الإيجاب علي العباد بالائتمار بما أمر به الرسول ـ صلّي الله عليه (و آله) وسلّم ـ والأخذ به، والانتهاء عما نهي عنه ـ صلّي الله عليه (و آله) وسلّم وترکه»؛ «در اين آيه بر بندگان واجب شده است که آنچه رسول خدا بدان امر کرده پذيرفته و به کار گيرند و آنچه رسول الله از آن نهي کرده باز ايستند و ترک نمايند.»27

 

پس حجيت سنت پيامبر به اعتبار حجيت دادن خداست؛ اول، از آن جهت که رسول الله(صلي الله عليه و آله) را اسوه و پيشواي مؤمنان قرار داده است. دوم، از آن جهت که اطاعت از رسول را موجب محبت خويش قرار داده است. سوم، از آن جهت که امر نموده به اوامر پيامبر خدا تن داده و از نواهي او باز ايستيم.

 

ـ دليل ديگر، عصمت رسول الله است؛ چون آن حضرت معصوم است. پس پيروي از اوامر  و نواهي او حرکت در صراط مستقيم الهي است؛ چنان‏که خداي سبحان او را بر صراط مستقيم دانسته و صحابه بر عصمت او اجماع کرده‏اند. پس همان‏گونه که سنت پيامبر در نزد فقها حجت است از نظر اخلاقي و معرفتي نيز حجت است؛ يعني قول پيامبر خودش برهان است.

 

مصطفي حلمي بر اساس ديدگاه ابن تيميه مي‏نويسد:

 

«يستند إلي سيرته وآياته وأخلاقه و اقواله وشريعته من حين ولد إلي أن بعث و من حيث بعث إلي أن مات»؛37 «به سيرت و آثار و نشانه‏هاي برجاي مانده از پيامبر و اخلاق، گفته‏ها و شريعتش از زمان ولادت تا بعثتش و از زمان بعثت تا رحلتش استناد مي‏شود.»

 

ابن قيم شاگرد و مبلغ افکار ابن تيميه در حجيت سنت و رابطه سنت با قرآن مي‏نويسد:

 

«بر هر مسلماني واجب است که معتقد باشد در سنن صحيح پيامبرخدا سنتي نيست که مخالف کتاب خدا باشد.»47

 

ايشان رابطه کتاب و سنت را سه گونه ترسيم مي‏کند:

 

اول، مطابق چيزي است که در کتاب خدا آمده است.

 

دوم، سنتي که کتاب خدا را تفسير مي‏کند.

 

سوم، سنتي که متضمن حکمي است که کتاب خدا از آن ساکت است.57

 

در ادامه در تأکيد بر عدم مخالفت سنت با قرآن مي‏نويسد:

 

«سنت صحيح چگونه مي‏تواند مخالف کتاب خدا باشد، در حالي که پيامبرخدا مبيّن کلام خداست و عالم‏ترين مردم به تأويل قرآن و مراد آن است.»67

 

ابن قيم بر سنت صحيح تکيه مي‏کند اما آيا هرچه در کتب حديثي يا غير آن به پيامبرخدا(صلي الله عليه و آله)  نسبت داده شده، مي‏توان به عنوان سنت صحيح پذيرفت يا حديث صحيح معياري دارد که بايد با آن معيارها به صحت حديث اطمينان پيدا کرد.

 

برخي حديث‏شناسان؛ مانند قرضاوي دو دسته از احاديث را مورد اعتماد دانسته‏اند: 1. حديث صحيح و آن حديثي است که راويانش مشهور به عدالت و درستي ضبط حديث از اول تا آخر آن باشند؛ يعني سلسله سند بدون انقطاع به پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله)  منتهي شود  2. حديث حسن، که مانند صحيح است، جز اينکه درجة رواتش در حفظ و ضبط از صحيح کمتر است.

 

پس احاديث ضعيف را نمي‏توان پذيرفت و به پيامبرخدا(صلي الله عليه و آله) نسبت داد؛77 يعني احاديثي که از حديث سند از ابتدا يا انتها يا در وسط منقطع است و يا با احاديث متواتر يا کتاب خدا متعارض است قابل پذيرش نيست.

 

مسأله ديگر، بحث در فهم حديث و اصول فهم آن است که در بحث معناشناسي بايد بررسي شود.

 

نتيجه اينکه در معرفت‏شناسي سلفيه، حديث جايگاه معرفتي مهمي دارد، مشروط بر آنکه بتوان ثابت کرد که سنت نبوي است، نه سنت اموي.

 

 

 

5 ـ 3. سنت سلف صالح:

 

يکي از منابع معرفتي سلفيه، سلف صالح هستند که در تعريف سلفيه در بخش اول به اختصار توضيح داده شد.

 

سلف صالح در مقابل بدعتگذاران هستند، از نظر سلفيه، صحابه و تابعين و تابعين تابعين و پيشوايان اهل حديث به ­ويژه احمد بن حنبل و صاحبان صحاح، جزو سلف صالح به شمار مي‏آيند و قول آنان در مسائل عقيدتي براي سلفي‏ها حجت است.

 

 دلايل سلفيه بر حجيت روش فکري سلف: سلفيه در برتري صحابه و تابعين و تابعان تابعين چند دليل مي آورند:

 

اول: آيه ؛ يکي از مستندات سلفيه در پيروي فکري و عملي از سلف، آية شريفة (وَ مَنْ‏ يُشاقِقِ‏ الرَّسُولَ‏ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدي‏ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّي وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً)؛78 «هر کس با پيامبرخدا بعد از آنکه راه هدايت براي او آشکار شد مخالفت ورزد و راهي غير از راه مؤمنان را بپيمايد، او را به آن کسي که ولايتش را پذيرفته واگذاريم و به جهنمش درافکنيم و اين بد بازگشتگاهي است.»

 

سلفيه به جملة «يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ‏» استناد مي‏جويند و آن را به صحابه تفسير مي‏کنند و آنگاه صحابه را در عرض رسول الله قرار داده و براي اقوال و افعال آنان حجيّت قائل ­ا ند.

 

   دوم:  حديث؛  آنان به اين حديث منسوب به پيامبر استناد مي‏کنند که فرمود: «خَيْرُکُم‏ قَرْنِى‏، ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُم، ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُم‏»؛97 «بهترين شما نسلي هستند که با من زيستند (صحابه) سپس آنهايي که بعد از اين نسل آمدند (تابعين) سپس آنهايي که بعد از اين نسل آمدند (تابعان تابعين).»

 

به عقيدة ابن تيميه چون صحابه و تابعين و تابعين تابعين به ترتيب نزديکترين افراد به پيامبر(صلي الله عليه و آله) بودند، پس سخن آنان در مسائل دين؛ خواه در اصول اعتقادي و خواه در فروع عملي، به واقع نزديکتر است؛ چون صحابه دين را از پيامبر آموختند و تابعين از صحابه و تابعين تابعين هم از تابعين، پس راه آنان به حق نزديکتر است.

 

ديگري اين روايت منسوب به پيامبر(صلي الله عليه و آله)  است که فرمودند: «عَلَيْکُمْ‏ بسُنَّتَى‏ و سُنَّةِ الخُلَفَاءِ الرّاشِدِين الْمَهْدِيِّين مِنْ بَعْدِى‏»08 بر شما باد که به سنت من و جانشينان هدايت‏يافته و به کمال‏رسيده بعد از من تمسک جوييد.

 

اما مصداق جانشيناني که به دو وصف «راشدين» و «مهدييّن» متصف باشند، چه کساني هستند؟ بحث مهمي است، آيا همة کساني که خود را صحابي رسول الله ناميده و سلفيه آنان را مصداق صحابي مي‏دانند متصف به صفت راشدين و مهديّين هستند؟ يا تنها ائمه‏اي که شيعيان اماميه معتقدند و اولشان علي بن ابي­طالب و آخرشان امام مهدي (عج) است مصداق خلفاي راشدين و صالحين هستند؟ اين بحث مهمي است که در جاي خودش بايد بررسي شود.

 

  سوم:  اعلميت و استواري در دين ؛  به گفتة ابن تيميه سلف هم عالمتر به دين و هم استوارتر در دين بوده‏اند.18 بنابراين، در کنار کتاب خدا و سنت رسول(صلي الله عليه و آله)  فهم سلف صالح از کتاب و سنت و عقايدي که سلف صالح داشته‏اند و در کتاب‏ها مکتوب کرده‏اند براي خلفي که خود را سلفيه مي‏نامند حجّت است و به گفتة ابن تيميه هر کس با اهل قرآن و حديث چه در عقيده و چه در عمل مخالف باشد به همان اندازه از رحمت خدا دور است؛ چون اينان تابع انبيا هستند و مشمول رحمت خدايند.

 

اينها برخي از دلايلي هستند که سلفيه به استناد آنها، قول سلف را در کنار قول خدا و رسول قرار مي‏دهند؛ چنان که ابن تيميه مي‏نويسد: «الواجب في باب العقائد، وحتّي في باب الأحکام، في المسائل العملية يجب عليهم أن يصبروا ويردوا علي قول الله وقول الرسول، وقول سلف الأمة، فإنّ الله بعث محمداً ـ صلّي الله عليه (وآله) وسلّم ـ  بالهدي و دين الحقّ، هذا هو التعليل، لماذا نقتصر علي الکتاب والسنة، وعلي ما قاله سلف الأمّة»28 در اعتقادات و حتي در باب احکام در مسائل عملي، بر امت واجب است که در پيروي بر قول خدا و رسول و سلف امت استوار باشند... پس اينکه خداي سبحان محمد(صلي الله عليه و آله)  را به هدايت و دين حق ياري نمود، دليل است بر اينکه چرا ما بايد بر کتاب خدا و سنت رسولش و بر آنچه سلف امت گفته‏اند پايدار باشيم.

 

يعني معرفت ديني را تنها از اين سه طريق کسب نماييم نه طريق عقل و اجتهاد و...

 

در اينجا ابن تيميه بعثت پيامبر بر هدايت دين حق را دليل بر تمسک به سلف قرار داده است اما از کجاي اين سخن چنين استنباط مي‏شود، بحث ديگري است. به هرحال، سلفيه آيات و روايات زيادي در فضيلت صحابه نقل مي‏کنند و اين فضيلت‏ها براي سلفيه حجيّت مي‏آورد که سنت آنان را در کنار کتاب خدا و سنت رسول الگوي فکري و عملي خويش قرار دهند.

 

نقد: آيا صحابه و تابعين و تابعان تابعين اهل اجتهاد بوده‏اند يا تنها سخن نبيّ مکرم اسلام را گزارش کرده‏اند و اگر اجتهاد نکرده‏اند. پس سخني غير از سخن رسول(صلي الله عليه و آله) ندارند که به عنوان منبع مستقل محل بحث باشند. اگر اجتهاد مي‏کردند چگونه است اجتهاد براي آنان جايز است اما براي خلف جايز نيست. چرا خلف بايد تابع آراء و نظرات سلف باشد و خودشان مستقلاً اهل رأي و نظر نباشد؟ به ­هرحال اينکه سلفيه، سلف را به عنوان يکي از منابع معرفت ديني معرفي مي‏نمايند پذيرفته نيست.

 

البته برخي از سلف که داراي مقام عصمت ­ا ند مي‏توانند در طول خدا و رسول منبع معرفت باشند و آنان همان مصداق اولو الأمري هستند که خداي سبحان فرمود: (أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأَمْرِ مِنْکُم)38 اما هر کس عنوان صحابي يا تابعين و تابعين تابعين بر او صدق کرد نمي‏تواند معيار معرفت ديني باشد. مگر آنکه جمعي از صحابه يا تابعين و تابعين تابعين که عدالت آنان به اثبات رسيده است، بر حادثه‏اي يا سخني از پيامبرخدا(صلي الله عليه و آله) شهادت دهند، آنگاه شهادت آنها بر يک رويداد تاريخي براي نسل هاي بعد معرفت‏زا و حجيت خواهد بود. مشروط بر آنکه جمعي ديگر از عدول صحابه و تابعين مخالف آنها گزارش نکنند که قابل جمع نباشد اين سخن در بحث اجماع قابل بررسي است.

 

نکتة ديگري که محل تأمل است اينکه سخنان سلف و اعمالشان وقتي مي‏تواند براي خلف امت حجت باشد که داراي مقام عصمت باشند و عدالت به تنهايي براي حجيت همة اقوال و افعالشان کافي نيست؛ زيرا که عدالت با اقوال و افعالي که گناه شمرده مي‏شوند تا جايي که خود را از مرز عدالت‏پيشگان خارج نکند و وارد گروه فاسقين نکند جمع مي‏شود اما او را به مقام امامت و اسوه و الگو بودن خلف نمي‏رساند که از او پيروي کنند و پيروي از آنان حجت شرعي در نزد خداي سبحان باشد والاّ اين شيوه، شيوة جاهلان است که وقتي از سوي انبياي الهي دعوت به هدايت مي‏شدند، مي‏گفتند: (بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا) ؛48 «ما تنها پدرانمان (سلف) را اطاعت مي‏کنيم.»  اما خداي سبحان اين حجتشان را باطل دانسته و آنان را مورد سرزنش قرار مي‏دهد.

 

نتيجه اينکه سلف نمي‏تواند براي خلف حجت باشد؛ چون لازمة حجت بودن اعمال و افکار يک فرد يا يک گروه براي فرد يا گروه ديگر اين است که معصوم باشند و گفتارشان و رفتارشان در صراط مستقيم هدايت باشد.

 

چنان­که قرآن کريم به پيامبر بزرگ اسلام دستور مي‏فرمايد که: (فَبِهُداهُمُ اقْتَدِه‏) يعني در رابطه با انبياي گذشته بر مسير هدايتي که پيمودند گام بردار. بخاري با اسنادش از علي(عليه السلام) و ايشان از پيامبرگرامي اسلام گزارش مي‏کند که آن حضرت گروهي را به فرماندهي فردي، به مأموريتي فرستاد، فرمانده در بين سفر آتشي برافروخت و دستور داد تا سپاهش بر آن داخل شوند... عده‏اي سر باز زدند و کارشان مورد تأييد پيامبر قرار گرفت و فرمود: «لاَ طَاعَةَ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِنَّمَا الطَّاعَةُ فِي‏ الْمَعْرُوف‏» ؛ «از هيچکس در معصيت خدا نمي‏توان اطاعت کرد، تنها در آنچه که از نظر شرع معروف شمرده مي‏شود اطاعت جايز است.»58

 

نتيجه اينکه از هيچ مخلوقي در معصيت خداي تعالي نمي‏توان تبعيت کرد، پس گفتار و رفتار سلف را بايد با ميزان کتاب و سنت بسنجيم و تنها اگر مطابقت داشت اطاعت کنيم؛ يعني سنت سلف اعتبار استقلالي ندارد که به عنوان منبع مستقل معرفتي يا عملي در ساحت زندگي باشد. پس تنها به عنوان عدول امت مي‏توانند راويان صادقي از سنت حضرت رسول باشد. پس حجيت از آن کتاب و سنت است نه سلف غير معصوم.

 

 

 

6. اجماع:

 

از ديگر منابع معرفتيِ سلفيه در اعتقادات، اجماع است؛ چنان‏که ابن تيميه اجماع را بعد از کتاب و سنت سومين اصلي مي‏داند که اهل سنت در علم و دين بر آن تکيه مي‏کنند. اجماع در لغت به معناي هم‏رأي بودن و اتفاق آرا و در اصطلاح علم اصول، اتفاق آراي مجتهدان مسلمان بعد از پيامبر(صلي الله عليه و آله)68 يا اتفاق آراي مجتهدان امت پيامبر، بعد از وفاتش در يک عصر و در يک امر است.78

 

محمد بن صالح العثيمين مي‏نويسد: شرط اجماع، اتفاق همه مجتهدان است، حتي اگر يک نفر از آنان مخالف باشد اجماع محقق نمي‏شود.88 عثمان بن علي، يکي ديگر از علماي سلفيه مي‏نويسد:  قيد اجتهاد اجماع عوام و کساني را که به درجه اجتهاد نرسيده ­اند خارج مي‏کند.98 علماي مذکور با قيود مذکور اجماع را حجت شرعي مي‏دانند و از کتاب و سنت و عقل براي اثبات آن دليل مي‏آورند.09

 

دليل قرآني اهل سنت براي اجماع آيات شريفة زير هستند:

 

الف: (وَ مَنْ‏ يُشاقِقِ‏ الرَّسُولَ‏ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدي‏ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّي وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً)؛19 «هر کس پس از آنکه حق بر او آشکار شد، با پيامبر مخالفت کند و از راهي غير راه مؤمنان پيروي نمايد، او را به همان ولايتي که خود خواسته وا مي‏گذاريم و به دوزخش مي‏فرستيم که بد سرانجامي است.»

 

وجه استدلال اين است که در اينجا سرپيچي از پيامبر و مخالفت با مؤمنان، نتيجه‏اش جهنم است؛ يعني اگر اجماع مؤمنان به مسيري رفتند کسي حق ندارد به مسيري ديگر برود، پس اجماع حجت است.29

 

ب: (وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَي النَّاس‏...)؛39  «اين چنين است که شما را امت وسط قرار داديم تا گواهان بر مردم باشيد.»

 

صالح العثيمين در وجه استدلال اين آيه مي‏نويسد:

 

(شُهَداءَ عَلَي النَّاس‏...) شهادت بر اعمال مردم و احکام اعمالشان را دربر مي‏گيرد و شهيد قولش پذيرفته است.49

 

دليل سنت:

 

العثيمين بر اساس روايتِ «لاَ تَجْتَمِعُ‏ أُمَّتِي‏ عَلَي ضَلاَلَةٍ»59 اجماع را از نگاه سنت اثبات مي‏کند و بر اين باور است که گرچه در اين روايت اختلاف است و بعضي آن را حسن دانسته و بعضي تضعيف کرده‏اند اما  وي متن آن را منطبق بر نص قرآني دانسته و آن را مي‏پذيرد.69

 

در نهايت مي‏نويسد: اجماع دليل مستقلي است و وقتي ديديم بر مسأله‏اي اجماع شده، آن مسأله بر اساس اين اجماع پذيرفتني است.79

 

شرايط حجيت اجماع:

 

سلفيه براي حجيت اجماع شرايطي آورده ­ا ند. ابن تيميه اجماعي را حجت مي‏داند که توسط سلف صالح صورت پذيرفته باشد؛ زيرا بعد از دورة صحابه و تابعين و تابعين تابعين که از نظر وي سلف صالح بودند، اختلافات زياد شد و امت پراکنده شدند.89

 

صالح العثيمين اجماع را دو قسم مي‏کند؛ «قطعي» و «ظنّي»، قطعي مانند وجوب نمازهاي پنجگانه99 و اجماع ظنّي، اجماعي است که دانسته نمي‏شود مگر با تتبّع و استقراء، و علما در امکان ثبوتش اختلاف کردند.001  ايشان سخن ابن تيميه را که پيشتر گزارش شد مي‏پذيرد اما مصداق آن را گسترش مي‏دهد و براي حجيت آن شرايطي بيان مي‏کند: اول؛ اجماع بودن آن به طريق صحيح ثابت شود؛ يعني مسأله‏اي ميان علما مشهور باشد يا ناقلش ثقه (مورد اطمينان) باشد. دوم؛ از علماي گذشته سخني برخلاف اجماع فعلي بيان نشده باشد؛ چون اگر از گذشتگان ديدگاهي برخلاف اجماع فعلي در مسأله‏اي از احکام دين ثابت شود،  اجماع، آن اختلاف را دفع نمي‏کند».101

 

نتيجه اينکه: فراهم شدن همة شرايط اجماع دامنة امور اجماعي را محدود مي‏کند؛ مانند اجماع بر نمازهاي پنجگانه و مانند آن.

 

اجماع در مسائل اعتقادي:

 

سلفيه در مسائل اعتقادي نيز اجماع را حجت مي‏دانند؛ چنان‏که عثمان بن علي حسن مي‏نويسد:

 

«الاجماع... دليل مقطوع به في مسائل الاعتقاد ولاسيما اجماع الصحابة... وانه يستند في ابواب الاعتقاد إلي دليل سمعى من کتاب أو سنةٍ».201 اجماع در مسائل اعتقادي دليل قطعي است؛ به­ ويژه اجماع صحابه و اينکه اجماع در مسائل اعتقادي به دليل نقلي از کتاب و سنت مستند است.

 

 

 

بررسي ديدگاه سلفيه در اجماع:

 

در اينجا چند مسأله قابل بحث است:  1.  سلفيه کدام اجماع را حجت مي‏دانند؟ اجماع صحابه يا صحابه و تابعين و تابعين تابعين؛ يا اجماع علما در هر عصري؟  2.  دلايل حجيت اجماع چيست  3.  در کدام ساحت دين، اجماع مي‏تواند داراي حکم معتبر باشد؟

 

ابن تيميه اجماع سلف صالح را حجت مي‏داند؛ يعني اجماع صحابه و تابعين و تابعين تابعين؛301 چون معتقد است بعد از اين سه دوره، امت دچار تفرقه و تکثر آراء شدند. شوکاني مي‏نويسد:  بي‏شک اجماع صحابه حجت است. ايشان داوود الظاهري را نيز از کساني مي‏داند که حجيت اجماع را منحصر به صحابه مي‏کنند.

 

ابوحنيفه نيز معتقد است که اگر صحابه بر چيزي اجماع کردند، پذيرفته است؛  به گزارش شوکاني، احمد بن حنبل نيز اجماع صحابه را به طور قطع پذيرفته مي‏داند.401

 

صالح العثيمين اجماع مجتهدان دوره‏هاي بعد از پيامبر(صلي الله عليه و آله) را در صورتي حجت مي‏داند که اولاً از ميان مجتهدان امت احدي مخالف نداشته باشد؛ چه در دورة علمايي که اجماع مي‏کنند و چه در دوره‏هاي قبل. بنابراين، اجماع صحابه و مجتهدان دوره‏هاي بعد، به شرط آنکه مخالفي در دوره‏هاي قبل نداشته باشد حجت است.

 

از نگاه نگارنده، اجماع صحابه حجت است؛ چون امير مؤمنان داخل در صحابه است. بنابراين، اگر در مسأله‏اي صحابه اجماع کرده باشند و امير مؤمنان داخل در آن بوده يا با آن مخالفت نکرده باشد، حجت است؛ زيرا داراي مقام عصمت است و حکمي که آن حضرت دربارة آن سخن گفته باشد يا با عملش يا سکوتش آن را در حال اختيار تأييد کرده باشد، منطبق بر کتاب خدا و سنت رسول الله بوده و حجيت آن قطعي است، اما هرگاه سخن يا عملي از صحابه صادر شده باشد و آن حضرت با آن مخالفت کرده باشد، بر اساس مباني بزرگان سلفيه اجماعي محقق نشده است تا در حجيت آن بحث شود.

 

بر اين اساس، اجماع مجتهدان دوره‏هاي بعد از صحابه، اگر منطبق بر کتاب و سنت بوده و مخالف اجماع صحابه نباشد حجت است.

 

 

 

بررسي استدلال هاي سلفيه بر حجيت اجماع:

 

يکي از مستندات آنان، آية شريفة (وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ...‏ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤْمِنين‏...) است.

 

بديهي است که مخالفت با حضرت رسول، بعد از آشکار شدن راه هدايت و پيروي از مسيري غير از مسير مؤمنان پيرو پيامبر اسلام گمراهي است؛ يعني همراهي مؤمنان تا زماني که در مسير پيروي از پيامبر هستند هدايت است؛ به عبارت ديگر، همراهي مؤمنان مطلق نيست بلکه مقيد است به پيروي آنان از راهي که رسول الله(صلي الله عليه و آله) به سوي خداي تعالي طراحي کرده است و اين همان گام نهادن در صراط مستقيم هدايت است، حال اگر صحابه بعد از پيامبر خدا خطايي کرده باشند آيا اجماع آنان بر خطا حجت است؟

 

 ديگري حديث «لاَ تَجْتَمِعُ‏ أُمَّتِي‏ عَلَى ضَلالَةٍ»  است در اين­جا  بايد گفت حتماً بايد همواره در ميان امت، يک فرد معصوم باشد که با کج‏انديش‏ها مخالفت کند و در مقابل گمراهي‏ها بايستد. در غير اين صورت همان‏گونه که متصور است، يک فرد اشتباه کند، امکان اشتباه جماعت هم وجود دارد؛ چون جماعت هويت مستقلي از افراد ندارد که جماعت از جهت جماعت بودنش معصوم باشند. پس لازمة حجيت اجماع اين است که همواره فرد معصومي در بين آنان باشد.

 

 

 

حاصل سخن در مباني معرفتي سلفيه اين که:

 

1.  معرفت الهيات ممکن است.

 

2.  کسب معرفت ضروري است اما واجب نيست عقلي و اجتهادي باشد.

 

     بلکه از راه تقليد هم به دست آيد کفايت مي‏کند و اگر واجب باشد وجوب آن شرعي است نه

 

     عقلي.

 

3. روش‏هاي معرفتي معتبر روش تجربي، وحياني و نقلي است.

 

4. در الهيات و دين‏شناسي، معرفتي حجت است که از راه حس به دست آيد يا وحي و الهام يا نقل

 

    معتبر، وحي ويژة انبيا است اما الهام عمومي است.

 

5 . معرفت نقلي، همـان معرفتي است که از راه کتـاب خدا (قرآن) و سنت رسول الله و سنت سلف

 

     صالح (به تعبير سلفي‏ها) به ما رسيده باشد.

 

6 . عقل را در مسائل اعتقاديِ فراطبـيعي راهي نيست. هنر عقل تـنها فهم کتاب و سنت رسول الله و

 

    سلف صالح است اما خودش به استقلال، حقيقتي از حقايق فراطبيعي را درک نمي‏کند و تنـها در

 

    مقام مجادلة با خصم مي‏توان از آن استفاده کرد.

 

7.  يکي از راه­ هاي معرفت، معرفت فطري است اما شهود عرفاني اعتباري ندارد.

 

پي نوشت ها :

 

1.   آلوسي، جلاء العينين فى محاکمة احمدين، ص 211

 

2.   عبدالرحمان البراک، إجابات الشيخ عبد الرحمن البراک على أسئلة أعضاء ملتقى أهل الحديث،

 

      ص 31

 

3.   همان، ص 30

 

4.   نحل : 78

 

5.   مراد ما از اين معرفت، ادراکاتي است که آدمي از راه چشمِ سر کسب مي‏کند.

 

6.   انعام : 103

 

7.   اعراف : 143

 

8.   نک: ابن خزيمه، التوحيد، ج 2، ص 210؛ ابن بدران، المدخل إلي مذهب احمد بن حنبل، ص 12

 

9.   ابن خزيمه، صص558 ـ 479؛ کتاب الصفات، عبدالغني المقدسي، ص 109؛ ابن تيميه، مجموعه

 

      فتاوي، ج 3، ص 326

 

10.  نجم : 13و14

 

11. آلوسي، ج 18، ص 305

 

12.  قيامت : 22 و 23

 

13.  نک: مطففين : 15

 

14.  اين جمله مشهور است: «مَن فَقَدَ حِسّاً ، فَقَدْ فَقَدَ عِلماً »؛ «کسي که يکي از حواس را نداشته  باشد

 

       از ادراک مربوط به آن حوزه محروم است.»

 

15. آلوسي، روح المعاني، ج 18، ص 303

 

16 . البقاعي، ابراهيم بن عمر (متوفاي 883 ق.)، نظم الدرر فى تناسب الآيات و السور، ج 7، ص 437

 

17. ابن عجينه، البحر المديد فى تفسير القرآن المجيد، ج5، ص 449

 

18. اعراف : 179

 

19. زمرلي، فواز احمد، عقائد ائمة السلف، ص 19

 

20. حلمي مصطفي، قواعد منهج السلفي في الفکر الاسلامي، ص73

 

21.  ابن تيميه، درء التعارض العقل و النقل، ج1، ص50

 

22.  همان، ص50

 

23 .  همان.

 

24 .  همان، ص50

 

25.  همان، ص50

 

26.  همان، صص 50 و 51

 

27.  همان، صص 51 و 52

 

28.  نک: عبدالرحمان غلاوي، اعلام التربية فى تاريخ الاسلام (ابن تيميه)، صص 58 ـ 48

 

29.  مستقلات عقلي: مسائـلي هستند که عقل مستقل از وحي به اثبات يا انکار آن مي‏پردازد و اين،

 

      هم در علوم نظري و هم حکمت عملي کاربرد دارد. (نک: مظفر محمدرضا، اصول الفقه، باب

 

      مستقلات عقليه).

 

30.  ابن تيميه، مجموعه فتاوي، ج 4، صص 22 و 23

 

31.  ابن تيميه، همان، صص 23 و 24

 

32.  همان، ص 26

 

33.  همان، ص 26

 

34.  مصطفي حلمي، قواعد منهج السلفي، ص 69

 

35.  همو، السلفيه بين العقيدة الاسلاميه و الفلسفة الغربيه، ص 62

 

36.  همان، ص 63

 

37 .  قيس خزعل العزاوي، الفکر الاسلامى المعاصر نظرات فى مساره و قضاياه، ص27

 

38 . آل عمران : آيه

 

39.  سيد رضي، نهج‏البلاغه، خطبة اول.

 

40.  ابن تيميه، مجموع الفتاوي، ج1، ص 47

 

41.  «هيچ مولودي نيست مگر آنکه بر فطرت [اسلام] به دنيا آمده است.  پس اين خانوادة اوست که

 

       يهودي، نصراني يا مجوسي ­ا ش مي‏کنند.» الحمـد محمد بـن ابراهيم، الايمان بالله، صص 3 و 4

 

42.   همان، صص 3 و 4

 

43.   همان، ص 4

 

44 .  مصطفي حلمي، منهج العلماء الحديث و السنة فى اصول الدين، ص 215

 

45 .  آلوسي، نعمان بن محمود، جلاء العينين فى محاکمة الاحمدين، ج 1، ص 445

 

46.   طه : 38

 

47.   شمس : 8

 

48.   العثيمين محمد بن صالح، شرح العقيدة السفارينيه، ص 434

 

49.   ابن بدران دمشقي، المدخل الي مذهب احمد بن حنبل، ص 10

 

50.   ابن تيميه، مقدمة في التفسير، ج1، ص43

 

51.   حلمي، مصطفي، منهج علماء الحديث و السنة فى اصول الدين، ص 208

 

52.   صنعاني، تطهير الاعتقاد...، ص 13

 

53.   نساء : 87

 

54.   صالح العثيمين، شرح العقيدة الواسطيه ابن تيميه.

 

55.   توبه : 6

 

56.   نساء : 82

 

57 .  مقدسي، عبدالغني، الاقتصاد في الاعتقاد، صص 135 ـ 132

 

58 .  حجر : 9

 

59.   حاکم المستدرک، ج2، ص 299

 

60.   سيوطي، الاتقان، ج 1، ص 181

 

61.   زرکشي، البرهان فى علوم القرآن، ج 1، صص 240 ـ 239

 

62.   مقدسي، عبدالغني، الاقتصاد في الاعتقاد، صص 141 ـ 132

 

63 .  شربيني، سيد محمد اسماعيل، رد شبهات حول عصمة النبي فى ضوء السنة النبويه، صص 34  ـ  29

 

64 .  شربيني، همان، ص 40

 

65 .  احزاب : 21

 

66.   آل عمران : 31

 

67.   قول، فعل و تقرير پيامبر  سنت ناميده مي‏شود.

 

68.   ابن بدران دمشقي، المدخل الي مذهب احمد بن حنبل، ص 10

 

69.   زمرلي  فواز احمد، عقائد ائمة السلف، ص 19

 

70 .  همان.

 

71 .  حشر : 7

 

72.   شوکاني، الوسائل الرسائل السلفيه فى احياء سنة البريه، ص 25

 

73.   مصطفي حلمي، منهج علماء الحديث و السنة فى اصول الدين، ص 230

 

74.   ابن قيم، الفراسة، ص 67

 

75 .  همان.

 

76.   همان.

 

77.   قرضاوي، کيف نتعامل مع السّنه النبويّه، صص 92، 101 و 102

 

78.   نساء : 115

 

79.   بخاري، صحيح البخاري، ص 551، حديث 2651

 

80.   اضواء البيان فى تفسير القرآن بالقرآن، ج7، ص397

 

81.   همان، ج 4، ص 5

 

82.   التويجري، حمد بن عبدالمحسن بن احمد، ج 1، ص 12

 

83.   نساء : 59

 

84.   بقره : 170

 

85.   بخاري، الصحيح، ص 1527، حديث 7257

 

86.   ابن تيميه، العقيدة الواسطيه، شرح صالح العثيمين، صص 411 و 412

 

87 .  العثيمين محمد بن صالح، الأصول من علم الأصول، ص 64

 

88 .   ابن حسن عثمان بن علي، منهج الاستدلال علي مسائل الاعتقاد عند اهل السنة والجماعة، ج1، ص134

 

89.   العثيمين، همان، ص 64

 

90.   ابن حسن، همان، ص 135

 

91.   نساء : 115

 

92.   ابن حسن، پيشين، ص137

 

93 .  بقره : 143

 

94 .  العثيمين، همان، ص 65

 

95.   ترمذي، صحيح ترمذي، ص 2167، کتاب الفتن.

 

96 .  العثيمين، شرح العقيدة الواسطيه، ص 411

 

97 .  همان، ص 411

 

98 .  همان، صص 411 و 412

 

99 .  العثيمين، الأصول من علم الأصول، صص 65 و 66

 

100.  همان، ص 66

 

101 . همان، ص 66، ايضاً نکـ :  شرح عقيده واسطيه، ص 412

 

102. ابن حسن، عثمان بن علي، منهج الاستدلال علي مسائل الاعتقاد عند اهل السنة و الجماعة، ص 154

 

103. ابن تيميه، العقيدة الواسطيه، شرح صالح العثيمين، ص 411

 

104. الشوکاني، محمد بن علي، ارشاد الفحول إلي تحقيق الحق من علم الأصول، ص 217

نظر کاربران
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
 
تصویر امنیتی
Captcha ImageChange Image
متن خود را اینجا وارد کنید

آدرس:تهران خيابان جمهوري اسلامي خيابان رازي نرسيده به خيابان نوفل لوشاتو نبش کوچه ياسمن---تلفن:63497112---فکس:63497498 ---سامانه پيامک:30005209

© Copyright dmsonnat.ir. All Rights Reserved.